تبليغاتX
دایی جون دات کام - شروع خاطرات سربازی
 

شب قبل از اعزام یکی از دوستام زنگ زد و گفت بیا پائین ساختمونتون قبل رفتن ببینمت

رفتن ما همانا و حدود سه ساعت خداحافظی کردن با دوستان و همسایگان همانا.

نگهبان ساختمون ما مثل اینکه همین یک کلمه تو دهنش بود   ۰۵ کرمان.

منم که مثل همیشه می خندیدم و می گفتم بعید نیست چون کد ۲۲۶ بهم خورده بود

سرباز مازاد.

 

روز بعد حدودا ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدم و یکم وسایل ضروری را برداشتم

۱۰ دقیقه به ساعت ۶ با پدرم راه افتادم پیش به سوی شهرک آموزش

محل تقسیم نیرو ها

حسابی شلوغ بود ولی  همونطور که حدس می زدم   یه ساعتی  ما را زود کشونده بودن

ما هم که راحت ماشین را کنار جمعیت پارک و منتظر بودیم تا اعلام کردن سرباز ها وارد بشن

بعد از ورود گفتن کد ۲۲۶ سمت چپ

شاید تعدادی افرادی که مثل من سرباز مازاد بودن بیشتر از ۱۰۰۰ نفر بود

بالاخره بعد از معطلی   ساعت به ۸ رسید و نیرو ها تقسیم شدن.

کار روی حساب کتاب نبود همونطوری که تو صف نشسته بودیم

از اول صف انتخاب می کردن

و بعد از اینکه کامل دسته بندی شدن اعلام کی کردن که کدوم شهر هستند.

یه جوری هیچی معلوم نبود.

دسته اول   شهرضا ! یه شهر به فاصله یک ساعتی از اصفهان

دسته بعدی   بیرجند

رسید به دسته سوم ولی هنوز خیلی مونده بود تا من انتخاب بشم

دسته سوم : اصفهان - نیروی هوایی  - پایگاه هشتم شکاری

اینجا بود که بعضی افسوس می خوردن که چرا جلوتر نشستند.

دسته بعدی ارومیه

دسته پنجم سپاه - یزد

اینقدر خر کیف شده بودن که وقتی خواستن از مقر خارج بشن

از روی دیوار پریدن

دیگه داشت می رسید به ما

رسید به من ولی  چون من صف قبلی بودن برگه من را نگرفت ولی نفر جلویی گفت بیا من برات می دم

کاغذ اعزام را گرفت و گفت جناب سرهنگ از ما را نگرفتین

اونم که حواسش تو باقالی ها بود برگه اعزام من را گرفت .

۴۵ نفر بودیم بعد زا به صف شدن

گفت اتوبوس جا نداره

۳۹ نفر می تونند سوار بشن.

اسم ۶ نفر را خوند و برشون گردونند.

فقط متنظر بودیم که بفهمیم کجا   می افتیم.

 

که گفت نیروی زمینی ارتش

عجب شیر

 

نوشتم نامه ای بر برگ انجیر 

شدم سرباز بدبخت عجب شیر

 

گفتند ساعت چهار بعدازظهر  پایانه مسافر بری کاوه  ترمینال ۶

به دروازه عجب شیر رسیدم                  صدای طبل و شیپور را شنیدم
صدای طبل وشیپور نظام است              دگر شخصی گری بر من حرام است
به خط کردن تراشیدن سرم را                لباس آشخوری کردن تنم را
لباس آشخوری رنگ زمین است             برادر غم مخور دنیا همین است
بیا بلبل عجب شیر هم سفر کن             بزن ربط رفیقان را خبر کن
رفیقان گر بپرسند حال ما را                   بگو اینجا گرفتند حال ما را
عجب شیر نگو بگو دریایی از غم             نه پیغمبر سفر کرده نه آدم
درختان عجب شیر دانه کرده                  غم مادر مرا دیوانه کرده
 به صحرا می روم دستم تفنگه              علاوه بر تفنگ بیل و کلنگه
الهی مادری بچه نزاید                           اگر زاید به عجب شیر نیاید
به صحرا می روم با کوله پشتی              غذای ما شده یک نان خشکی
مسلسل گیر نکن من کار دارم                جوانم آرزو بسیار دارم
منم سرباز نیروی وظیفه                        جناب سروان نزن قلبم ضعیفه
منم سرباز بدبخت زمانم                       شب عید است و من در پادگانم
فلک دیدی چکارم کردی آخر                   به رخت شویی دچارم کردی آخر
نوشتم نامه ای با تیغ شمشیر               قدم رو می روم من در عجب شیر
نگو خدمت بگو سرچشمه غم                نگهبانی زیاد و مرخصی کم 
چرا مادر مرا بیست ساله کردی؟       میان کوه و دشت آواره کردی
خیال کردم که سربازی دو سال است       نفهمیدم که عمر یک جوان است   


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط دایی احمد