سلام خدا خوبی
امشب اومدم عید را بهت تبریک بگم
اومدم پیش پیش ازت عیدی بگیریم
خدا مگه نمی گن تو همه جا هستی
اگه درسته پس من همین جا برات می نویسم
چون الان اینجائی تو بلاگفا اونم تو وبلاگ من
خوش اومدی
خدا می خوام با دلم ازت پذیرائی کنم
می دونی چرا
آخه آخه.........
امشب رفتم خرید وقتی قیمت ها را دیدم
یاد اون بنده تو افتادم که روزگار باش نساخته
اونی که نمی تونه شب عید تو چشم دختر کوچولوش نگاه کنه
اونی که وقتی به کفشای پاره پسرش نگاه می کنه
مثل الان من اشک تو چشماش جمع می شه
می دونی خدا اگه ما به فکر هم بودیم اگه به حرفت گوش می کردیم
اون بابای مهربون شرمنده بچش نمی شد
منم شرمنده تو نمی شدم
آخه خدا تحملش برای من سخته
سختیش بیشتر تو اینه که نمی دونم چی کار کنم
سختیش تو اینه که نمی تونم اونجور که باید شکر تو را بکنم
دوست دارم شکر تو را به جا بیارم برای اینکه می زاری ازت تشکر کنم
همین که می تونم باهات حرف بزنم از سرم زیاده
اخه تو دیار ما اگه خواستی با کسی حرف بزنی باید وقت قبلی داشته باشی
بعضی موقع ها هم اصلا بهت وقت نمی دن
خدا ! تا حالا شده کارت جائی گیر کنه هیش کی به دادت نرسه
تا حالا شده نتونی تو چشمای بچت نگاه کنی
تا حالا شده .........
وای من چی می گم آخه تو خدائی
اینا مال ما بنده هاس
خدا شب عیده دلم نمی یاد میوه بخورم دلم نمی یاد به ماهی قرمز تو تنگ نگاه کنم
دیگه لباس نو و پول تا نخورده نمی تونه خوشحالم کنه
وقتی خیلی ها حتی تو همین نزدیکی من تو حساب کتاب امروزشون موندن
من ...
خدا کمکم می کنی؟

وای حواسم نبود
بفرمائید
می خواستم با دلم ازت پذیرائی کنم
همش مال تو
یعنی از اول مال خودت بود
می دونستی خیلی دوست دارم
می دونی همه چیزم خودتی
به خاطر همه چیز از تو ممنونم
به خاطر اینکه تنهام نمی زاری
به خاطر اینکه دستما می گیری
می زاری ازت تشکر کنم
هرچی بگم کم گفتم
خدا دیگه مزاحمت نمی شم
می خوای به بقیه وبلاگ ها سر بزنی
راسی برام نظر می دی؟
خدایا دوستت دارم

پ ن : نه از آهن، نه از سنگم...........