ایشالا که خوب و خوش و خرم و از این جور حرفا هستید![]()
امیدوارم انتخابات
خوبی را پشت سر گذاشته باشید. من که این بار با نهایت تفکر و تعقل رای خودم را دادم ( البته فقط یک نفر پیدا کردم که به نظرمن صلاحیت داشت
) ولی خب نتیجه اراء حوزه انتخابی اصفهان چیزی بود که همیشه می شه :
دکتر کامران + خانم اخوان ( این زن و شوهر سرقفلی نماینده های اصفهان هستند
) که همیشه در همه مجالس حضور دارن و اکثریت رای اون ها هم از میون قشر مستضعف تامین می شه.
فولاد گر : اینم دوست جناب پدره و همیشه میگه به خاطر دوستی بش رای می دم
نه صلاحیت
و خدا را شکر می کنم که علارغم اینکه بنابر دلایلی جناب پدر دوستانی از این قبیل دارند هیچ وقت بشون رو نمی زنیم و نخواهیم زد.![]()
و سرنوشت دو نفر دیگه هم به دور دوم کشیده شد که از بین افراد زیر انتخاب می شوند :
۱ - شیخ پشم الدین صوفی
۲ - شیخ پشم الدین خراسانی لنگرانی گورتان آبادی
۳ - دکتر مفنگی درگوز آبادی
۴ - حجاب السلطنه
بنابر این مرحله دوم نیازی به شرکت در انتخابات نیست.![]()
پایان
این بار با جریان من و نگهبان ساختمون در خدمتتون هستم![]()
جریان از این قراره که ساختمان ما از بدو تولد نگهبان های زیادی عوض کرده و همین باعث می شه که اتفاق های زیادی هم بافته!
یه روز من و علی
( دوست و هم کلاسی و بقل دستی و هم سایه و خلاصه همه موارد ) تو خونه علی و اینا بعد از مشاهده فیلم های + نمی دونم چند که اصولا نباید مشاهده می کردیم
بیکار و آویزون بودیم که ناگهان چشمامون به سمت تلفن خیره شد!![]()
جریان تلفن زدن من و علی سر دراز دارد. خیلی ها را سرکار می زاشتیم خیلی ها هم بامون هم دم می شدن و می خندیدن.
ولی این بار دست من رفت رو شماره گیر تلفن و شماره اتاقک نگهبانی را گرفتم.
و خب از اونجائی که استعدادش را داشتم رفتم سراغ مواد لازم :
صدام را نازک کردم
کمی تا مقداری ناز
یک پیمانه اشوه
قر و فر : به مقدار لازم
همیه اینا را با هم مخلوط کردم و یه چاشنی درست حسابی به دست اومد که شد چاشنی کار ما
نگهبان با شنیدن اون صدای الووو که آدما به یه جاهایی که نباید ببره می برد
به جائی رفت که نباید می رفت
یعنی اتوماتیک از راه به در شد
بعد از حال و احوال پرسی و از این قبیل موارد برنامه دوستی من که یعنی یه دختر خانم ۲۰ ساله بودم به اسم نازنین و نگهبان ساختمون ریخته شد.
ما هم خوب قبلش از همون فیلم های جالب انگیز ناک دیده بودیم
نگهبان گرامی را بردیم تو حالی و هوای دیگه ای
تا جائی که دیگه وقتی از ( از همونا دیگه ) حرف می زدیم صدای آقا می لرزید
شهوت تو صداش موج می زد
اینجا بود که علی می زد زیر خنده
و منم در حال حرف زدن مسئولیت خفه کردن علی را هم به عهده می گرفتم![]()
حالا با یه بالشتی چیزی جلوی دهن اینا می گرفتم تا نقشه رو اصول پیش بره
خلاصه گفتم من ازت خوشم اومده و دوست دارم باهات باشم و خونمون تو کوچه رو به روئی یه
روز ها می گذشت و نگهبان ساختمون هر روز سر کوچه می ایستاد و منتظر نازنین خانم می موند
و ما هم در سیر و سلوک خودمون بودیم و بسی صفا می نمودیم
تا روزی روزگاری تصمیم گرفتیم با عزیز جانمون قرار بزاریم و بعد از کلی صفا شب را پیش هم باشیم
خب برای قرار گذاشتن باید یه جای دور را در نظر می گرفتم
منم شهر بازی ملک شهر که از ما خیلی دور بود را به عنوان محل قرار تعیین کردم
ولی خب مهم اینه که سر قرار نرفتم 
و فردا با نهیات وقاحت زنگ زدم به نگهبان و گفتم دیشب چه خوش گذشت
اونم گفت منا مسخره کردی این همه راه کشوندی 
گفتم وااااا ما دیشب با هم بودیم
دیگه خلاصه پیچوندمش که اره من یه پیرمردی را دیدم و گفتم سلام عزیزم خوبی و ...
و جوری وانمود کردم که گول خوردم و شب را با یکی دیگه به سر بردم 
و اون متاسف از این که معشوقش شب را با یکی دیگه به سر برده
داستان ادامه داشت و مدتی ما خوب و خوش و سرحال بودیم تا یه روز براش یه آهنگ پخش کردم پشت تلفن و چند دقیقه بعد رفتم پیشش و در حالی که اصلا حواسم نبود همون آهنگ را زمزمه می کردم
که شصت نگهبان خبر دار شد و با چوب و تبر و چماق افتاد دنبال من
و خلاصه دیگه مدتی من متواری بودم.
بعد نوشت : اون زمان اول دبیرستان بودم . یعنی می شه ۱۴ یا ۱۵ سال !
امضا : دائی احمد
پ ن ۱ : من خیلی دوست دارم سایر دوستان هم اینجا مطلب بدن ولی مثل اینکه افتخار نمی دن.
به هر حال من ارادتمند همه نویسندگان این وبلاگ و شما هستم . امیدوارم اونا هم مطالب خودشون را بزارن تا استفاده کنیم . " گوساله از تو دیگه آپ نکردن بعیده "
پ ن ۲ : از کلیه دوستان برای حضورشون تشکر می کنم .
پ ن ۳ : پیشاپیش به خاطر اینکه نمی تونم درست و حسابی بهتون سر بزنم عذر می خوام.
پ ن ۴ : عمو کیوان رفته اهواز! میگه پاشو بیا عید اینجا ! جا و غذای مجانی!
آخه اونجا چلو کبابی دارن! سه راه خرم شهر. نمی رم چون شرمندش می شم بعدا می یاد اصفهان
منم باید جبران کنم بش جلو کباب بدم ![]()
راسی کیوان اگه می خونی ! گل منگلی عروسک نمی خوام
تعدادشون رفته بالا![]()
تازه یه تابلو هم که ازت دارم. ممنون
پ ن ۵ : دوست عزیز " موج دیوانه " نمی دونم چرا وبلاگت را بستی ولی دلم برای نوشته ها و شعر های قشنگت که می دونی خیلی دوست داشتم تنگ می شه . امیدوارم موفق باشی
پ ن ۶ : در پناه حق ![]()
بعد نوشت : واقعا یه نفر چقدر می تونه ماه باشه
این دوستم محمود
دیروز اومده بود ساعت ۶ ولی من خواب بودم . بنده خدا رفته بود. امروز اومد ساعت ۲ . داشتم ناهار می خوردم گفت : اومده بودم ببینمت . دیگه برم خونه می خوام ناهار بخورم. گفتم صبر کن الان می یام گفت نه. گفتم می یام باز گفت نه . گفتم بزار بیارم با هم ناهار بخوریم باز گفت نه . فقط گفت یه سری به نگهبان بزن
برام کتاب هدیه آورده بود ( دو جلدی/ نامه به فلیسه " فرانتس کافکا ")
گذاشته بوده پیش نگهبان تا با هم بریم بیرون و اون بهم بده تا غافل گیر بشم
ولی دید من ناهار می خورم بی خیال شده بود ![]()
واقعا بچه خیلی خوبی یه
خیلی دوسش دارم ![]()

![]()
اینم روی کتاب نوشته :
بی تو نه صدا می مونده
نه آواز 
نه اشک غزل
باکی اگه هست از جنس کوه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
بی تو نه صدا مونده
نه آواز ....