تبليغاتX
دایی جون دات کام

دیروز توو خونه نشسته بودم تنهای تنها داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چیکار کنم یه قلیون چاقیدم نشستم 2 تا پوک زدم دیدم نه فایده نداره بی دایی(به این کلمه توجه کنید ) بی دایی  اصلا فاز نمیده بی خیال شدم فکر کردم دنبال یه که که کاری میگشتم که یه دفعه بهترین .... کاری سال اومد تو ذهنم

سریع لباسامو پوسشدمو زدم به کوچه رفتم پیشه رنگ فروشه یه اسپری مشکی ازش خریدم 12:30 ظهر

رفتم به کارام رسیدم زنگ زدم به یکی از دوستانه پا کار و گفتم شب ساعت 1:00 منتظرتم میخایم بریم یه ..... کاری تاریخی بکنیم بیا تو محله

گذشتو کذشت تا ساعت 1:00 شد از خواب پا شدم داشتم از خونه فرار میکردم دیدم مامانم گفت کجا؟

گفتم هان ؟اینه " چیزه  دارم میرم سطل اشغالو بیارم  مامان: خوب برو .

پریدم تو پارکینگ اسپریو ورداشتم زدم به چاک مثل این فیلما زمانه شاه شده بود

رفتم تو محله دیدم به به چه دیواره براقی  برای نوشتن جمله یه تکون به اسپری دادم و نوشتن جمله اغاز شد

این رفیقمم هی میگفت کیوان بی خیال حیف این دیوار نیست؟ آخه تازه دیوارو جرم گیری کرده بودن

آخه یکی نیست بگه مگه آزار داری ؟

جمله این بود :

(این دایی کیست که عالم همه دیوانه اوست؟؟)

در حاله نوشتن جمله بودیم که یه دفعه یه ماشین امد  

وای بد بخت شدیم حالا چی کار کنم ؟ فرار به کوچه بالایی رفتیم بالا ماشینه امد و رفت برگشتم و جملرو ادامه دادم

ببینین من چه بچه خوبیم به خاطره دایی خودمو انداختم تو درده سر

خوبیش این بود که ما مثل این کماندو ها صورتا مونو بسته بودیم تا اگه به ... رفتیم تابلو نشیم

عملیات تمام شد داشتیم بر میگشتیم نگهبان مجتمع مثل یه سگ جلوم ظاهر شد

نگهبان: کجاکجا؟؟اینجا چیکار میکنی این وقت شب هان؟اصلا تو کی هستی نکنه امدی دزدی؟ اره؟ همین جا واسه تا زنگ بزنم پلیس بیاد

من: هان ؟ پلیس؟ نه بابا به خدا ما کاری نکردیم فقط داشتیم رد میشدیم بابا منم کیوان

نگهبان:کیوان؟ تو اینجا چیکار میکنی؟

من:اون بالا دعوامون شد فرار کردیم اینجا بیا این 2 تومان رو بگیر شتر دیدی ندیدی باشه؟

نگهبان : برو خیالت جمع اقا کیوان

خلاصه با هزارو یک درده سر به خیر گذشت ولی امروز که رفتم دیدم بچه ها امدن گفتن:کیوان رو دیوارو دیدی

منمن گفتم نه چی شده؟ بریم ببینیم رفتیم دیدم ایول بابا داش کیوون گل کاشتی . عالی شده بود

خودم که خیلی حال کردم. راستی دایی که امد حتما عکس میگیرم میزنم تو وبلاگ

من قول این کارو خیلی وقت بود به دایی داده بودم واسه همین گذاشتم بره که یه هدیه یا جا خالی بهش داده باشم

ولی این هدیه پر درد سر ترین هدیه عمرم بود

امید وارم که خوشتون امده باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:8  توسط   |