تبليغاتX
دایی جون دات کام
سلام

تو نظرات پستای قبل یه سری از نظرات جالب بود :

نویسنده: جناب تخم چپ
سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت: 19:39

سلام دایی جون حالا درسته که میخواستی بری ولی این درستش بود که با آبروی منه بدبخت بازی کنی؟ اونم جلو این همه بی جنبه؟


نویسنده: جناب تخم راست
سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت: 22:7
 
تو در حق من نامردی کردی
چپی یه را می بری دکتر ولی من را نه
من چقدر درد بکشم
همیشه الویت با جناح چپه
 

نویسنده: جناب تخم چپ
چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت: 13:21
سلام من باز اومدم ........... نه ...... میخوام بگم ,,,, تو .... آره خوده بی خودتو میگم تو دوباره خودتو جل کردی.... ببین تخم راست پاتو از گلیم من بکش بیرون(منظورام پاتو از گلیمت دراز تر نکن بود)


نویسنده: جناب تخم راست
چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت: 14:44
می گم همش تقصیر این دائی احمد میون ما دو تا برادر را به هم زده
پاکار باش هم دیگه را بزنیم
دردش را دائی احمد می کشه
تازه تو که قری = معیوب
زودتر دردت می گیره
دائی از درد می ترکه
پایه ای؟


خب با گذاشتن پستای اخیر یه جورائی آمار نظراتما کم کردم چون این پستا جون پسند بود و اینکه خیلی ها هم از همچین نوشته هایی خوششون نمی یاد ولی خب همه طنز نویس های معروف  آثار ۱۰۰ درجه بد تر از اینا دارند

نمونه شعری از عبید زاکانی که الان اومد تو ذهنم

شبی در فراسوی رود ارس                     جوان دختری را بکردم ز پس

شنیدم که می گفت در هر نفس             هنر نزد ایرانیان است و بس

می تونید از طریق آرشیو موضوعی به بخشی از طنزهای عبید زاکانی دسترسی پیدا کنید که زیباست.

اینم نظر یه دوستان تو مسنجر

namakpaash  : خوبه

 namakpaash:  ولي دخترا کمتر ميان طرفت

namakpaash  : چون مي ترسن فکر کني خرابن

namakpaash  : اخلاق دخترا اينه

namakpaash  :  در ضمن

namakpaash  :  گاوميش

 

وبلاگ : http://is-namakpaash.blogfa.com

 

الباقی حرفاش ابراز لطف خصوصی بود

 

این نمک پاش عزیز اینقدر بچه خوبی یه که من دیشب خوابشا دیدم ، بخونید :

 

خواب دیدم داشتم با این عزیز تو خیابون می رفتم که یه دفعه یه موتور سوار اومد و زد بش اینم در جا جان به جان آفرین تسلیم کرد   ما هم بردیم و خاکش کردیم . ولی بس که این پسر خوب بود شبا از قبرش نور می بارید.

یه هفته دیدیم اینجوری یه  ، دیگه مشکوک شدیم  رفتیم نبش قبر کردیم

دیدیم بله  چراغ موتور تو کو... گیر کرده

 

ولی عجب خوابی بودا

 

خب من چون احتمالا امروز روز آخرمه  شب هم با یه آپ دیگه در خدمتتون هستم

 

 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:6  توسط دایی احمد  |