تبليغاتX
دایی جون دات کام

یادش به خیر یه زمانی قم زندگی می کردیم. قم یه شهریه با بافت صددرصد سنتی. ببخشید یعنی خودمم نمی‌دونم چرا اینطور بحث را شروع کردم چون الان مجید میاد و باز اعتراض می‌کنه که چرا پشت سر قم اینطور می‌گم. پس بذارید کاملتر بگم که تمام شهرهایی که بافت سنتی دارن برا خودشو داستانهایی دارن شنیدنی. ما اونجا یه همسایه داشتیم به نام منظر خانم. اینقدر با این منظر خانم قاطی بودیم که حد نداشت. تمام زندگی او را ما می دانستیم و او هم مال زندگی ما را.

منظر خانم از جوونیش کمر درد داشت حالا که سنش بالاتر هم رفته درد کمرش بیشتر هم شده. هر دوا درمونیم که شما فکرشو بکنین کرده از قرص کمر تو عطاریا گرفته تا انرژی درمانی ولی هیچکدوم اثری نداشته.

یه روز که دیگه درد امانشو بریده بودو داشت به زمین و زمان فحش میداد که عروسه عموش اومد.

اون منظر خانم رو زن عمو خطاب میکرد. یه دختر ساده که درمان‌های قدیمیو خیلی خوب بلد بود. وقتی دید منظر خانم داره از درد زمین و چنگ میزنه و کم مونده بیاد من و دخترشو رو گاز بگیره که بلکه هم دلش خنک بشه و هم از دردش کم بشه گفت: زن عمو من بلدم بادکش کنم میخوای کمرتو بادکش کنم ؟شاید دردت بهتر بشه.

منظر خانم یه نگاه عاقل اندر سفیه به عروس عموش که اسمش مریم  بود انداخت و گفت: انرژی درمانی که جدیدترین متده روزه روی من اثر نکرده بادکش که دیگه اصلا فایده نداره. اما مریم اصرار کرد که من می‌رم از خونه بابام وسائل بادکشو میارم اگه خوب نشدی هر چی خواستی به من بگو.

من تا اون روز یه آدمی که بادکش می‌کنه ندیده بودم اصلا نمی‌دونستم چه وسائلی واسه بادکش لازمه.

مدام از تو کله‌ام یه فکرای خنده‌داری میگذشت که چه جوری بادکش می‌کنن. فکر می‌کردم که مثلاً با یه لوله روی کمر منظر خانم میخواد فوت کنه...!!!

اما وقتی اومد دیدم نه از لوله خبری هست نه از پمپ باد!!!

فقط یه لیوان گنده آورده بود با خودش از اینا که قدیما توش آب میخوردن. لیوانش خیلی بزرگ بود اندازه پارچ بود و یه مقداری هم نفت.

اول فکر میکردم میخواد منظر خانم رو بندازه تو لیوان وآتیش بزنه! بعد دیدم منظر خانم با این هیبت تو لیوان جا نمیشه. حالا درسته لیوان خیلی بزرگ بود اما منظر خانم توش جا نمیشد یعنی اصلاً  فکر نکنم لیوانی باشه که منظر خانم توش جا بشه.

بعدش فکر کردم نکنه میخواد تو لیوان یه دعایی بخونه و فوت کنه به کمر منظر خانم.

اما هیچ کدوم از فکرام درست نبود.

مریم به منظر خانم گفت که روی زمین دراز بکشه. من و دخترش هم از فرط فوضولی به زور خودمونو چپوندیم تو اتاق که ببینیم چیکار میخواد بکنه.

مریم به من گفت: بدو برو کبریت بیار. منم با شک وتردید نگاهی بهش کردمو گفتم واسه چی؟

گفت واسه بادکش دیگه.

دختره دیوونه فکر می‌کرد من میدونم بادکش چیه؟ من تو عمرم از چیزایی که آخرش کش داره فقط هواکش دیده بودمو یه نفس‌کش شنیده بودم. بادکش چه میدونستم چیه. یکی نبود بهش بگه آخه مریم خانم من نه ننه‌ام بادکش بوده نه بابام. من از کجا بدونم بادکش چیه؟!!

خلاصه ما رفتیم و کبریت آوردیم و منظر خانم رو خوابوندیم زمین و دکتر مریم کارشو شروع کرد.

اولش تمام لیوانو به نفت آغشته کرد.بعد یه تکه کاغذ آتش زدو انداخت تو لیوان.

لیوانه آتش گرفته بود .

هنوز نمیدونستم میخواد چکار کنه که یه دفعه دیدم لیوان آتشو گذاشت رو کمر منظر خانم !

من و دختر منظر خانم جیغ زدیم :چیکار میخوای بکنی؟ الان می‌سوزه. اما مریم اصلا  ما رو داخل آدم حساب نکرد که یه نگاه بکنه حالا جواب دادن پیش‌کش.

منظر خانم هم هیچی نمیگفت. تا لیوان چسبید به کمر منظر خانم یهو آتش توی لیوان خاموش شد.! ولیوانه چسبید به کمرش از پایین کمرش شروع کرد و هر بار که آتش خاموش میشد لیوانو برمی‌داشت و دوباره از اول این کارو میکرد تا اینکه رسید به قسمتی که ما بهش میگیم  گرده. دقیقاً پشت قفسه سینه.

تا اینجای قضیه به خیر گذشته بود لیوانه کذایی هر بار راحت از کمر منظر خانم جدا میشد و مریم حس دکتر بودن میکرد.

این بار هم مثله دفعات قبلی لیوانو آتش زدو گذاشت رو کمر منظر خانم. وقتی لیوان خاموش شد هر کاری کرد نتونست لیوانو جدا کنه! لیوانه حسابی جا خوش کرده بود شایدم منظر خانم از لیوانه خوشش اومده بود!

مریم به من گفت: کمک کن لیوانو از کمرش جدا کنیم و من تونستم برای اولین بار منظر خانم رو از زمین جدا کنم احساس قدرت می‌کردم لیوانه جادویی بود. هر بار که میخواستیم لیوانو از کمرش جدا کنیم منظر خانم نیم متر به سمت بالا میومد ولی لیوانه کنده نمیشد.همه کمرش جمع شده بود توی لیوان.

دختر منظر خانم هم داشت هر وهر به ما میخندید. خودش بیرون گود بود به ما میگفت لنگش کن!

من و مریم اولش ترسیده بودیم لیوانه به هیچ صراطی مستقیم نبود انگار که از روز اول با منظر خانم همراه بوده.

حالا دیگه میخندیدیم چون منظر خانم مجبور بود همه عمرشو با اون لیوان سر کنه. دختر منظر خانم میگفت:شب چه جوری بخوابه ؟ لباساشو چه جوری بپوشه؟ و از خنده دیگه نمیتونست ادامه بده...

منظر خانم هم مدام التماس میکرد که اون لیوانو از کمرش برداریم اما نمیشد زورمون نمیرسید. منظر خانم حدوداً ده بار توسط من و مریم هرکول که داشتیم تمام تلاشمونو میکردیم که لیوانو ازش جدا کنیم از زمین به بالا کشیده میشدو هر بار هم تا لیوانو ول میکردیم میافتاد رو زمین.

به نظر میرسید که  منظر خانم از  لیوان آویزون شده.صحنه به یاد موندنی بود.کلی خندیدیم و یه عالمه حرف به منظر خانم چسبوندیم که اونارو بعدا میگم.

بعد از یک ساعت تلاش بی وقفه من و مریم بالاخره موفق شدیم  لیوانو که تقریبا جزیی از اندام منظر خانم بود رو ازش جدا کنیم. گرده اش سرخ شده بود  اما دیگه درد کمرش خوب شده بود یعنی یادش رفته بود.

 از اون روز به بعد به پزشکی مریم و اثرات طب قدیم ایمان آوردم حالا میدونستم بادکش چیه و چه فوایدی داره...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:7  توسط   |