تذکر مهم:سخنان دُرون دو پرانتز از گوساله ي دُرونمان است!
آه....آآآه.....آآآآآآه((اي زهر زرتا بزن))
عجب گاوي هستيا آه هم نتوانيم کشيد!!!؟؟
خدايا چقدر از ما کار مي کشند((چقدر؟))در حد يک گاو کامل!![]()
اصلا اين خانواده ي تنارديه ها بايد بيايند جلوي خانواده ي ما لنگ بي اندازند، کوزت بينوا خر کيست ديگر؟
ماي گاو را بچسبيد!
باز او يک جناب ژان والژاني داشت
ما را بگوييد که سازمان حمايت از حيوانات هم وقعي بهمان نمي نهد!
امروز ما بعد از چــــــــــند وقت اين اتاقمان((بگو طويله))را مرتب و تميز کرديم.
پدر خود و صاحبمان در آمد!
لباس زيرمان پرچم شد!
اي پروردگار به کدامين گناه اين چنين عقوبت مي شويم؟؟![]()
مي دانيد بدترين و عذاب آورترين قسمتش کجا بود؟
((جدا کردن آدامسهاي چسبيده شده به در و ديفال؟))
نه!![]()
((جمع کردن موهاي کله ي کچلتان از روي فرش و موکت؟))
نُچ!
((کندن اجساد مگسهاي کشته شده در تابستان به دستت،از روي سقف؟))
نع!![]()
((جداسازي مجلات و روزنامه هاي باطله از جزوات درسي؟))
نُچع!!![]()
((تشخيص و تفکيک البسه هاي قابل استفاده و سالمت از البسه هاي پاره و سولاخ!؟))
هوووووم...نزديک شديد،خودمان مي گوييم،
قسمت سخت ماجرا آنجايي بود که بايد جوراب هايمان را دانه دانه بو مي کرديم
و تشخيص مي داديم نياز به شستن و ترميم دارند يا نه!
چه بويي مي دادند بعضي هايشان((فقط بعضي هايشان؟))علاوه بر پدر جدمان تمام خاطرات سالهاي اخير نيز جلو چشمانمان آمدند هر کدامشان رنگ و بوي يک خاطره را داشتند!
بعضيها را که به قول مادر گرانقدرمان در حکم بمب سيار! بودند را معدوم کرديم!!
در يک صحنه جناب مادر جان يک لنگه از جوراب هاي عزيزمان را با نوک انگشتان گرفته و فرمودند:
" اااااااااااا(با کسره).......گوساله(البته مادرمان به دليل بي اطلاعي از نام هنريمان اسم مستعارمان را صدا مي زنند!!) اين چقدر شبيه اون جوراباس که اول دبيرستان،جيني برات خريدم! "
ما هم گفتيم:نه...نه...مادر اشتباه نکن(با صداي آلن دلوني!!) اين شبيهشان نيست بلکه يکي از بازماندگانشان است!!![]()
در آن هنگام چهره ي مادر تماشا داشت طوري به ما مي نگريست که انگار واقعا با يک گاو طرف است!!
خلاصه که دستور دادند آن را هم به زباله داني بيافکنيم.
حيف شد،خيلي دوستش داشتيم ما را ياد معلم ادبياتمان مي انداخت!![]()
هر چند خداييش ديگر هيچ اثري از کش در آن يافت نمي شد
کلا فقط تارهايش مانده بودند چون پودهايش فنا شده بودند!!
ولي اگر دست مادرمان بودها خودمان را نيز به تا دُرون آشغال داني مشايعت(غلطه؟) مي کردند!
تازه گير داده بودند که:"اين مجلات چيست نگه داري مي کني؟ يک بار خوانديشان ديگر،بنداز دور!!"
ما نيز قاط و فرياد را با هم مي زديم! و مي گفتيم:
آآآآآآآآآآآآآآآآآآ ي نفس کش.......توهين به مقدسات ؟؟؟
هر چه ما مي گفتيم:"مادرجان شما به بيرون روان شويد ما نياز به ناظر کيفي نداريم و خودمان مرتب مي کنيم."
گوش که فرا نمي دادند،دهان ما را گـ........گلابي مال کردند!! سرويس شديم خلاصه ديگر!
کلا ما يک اخلاقي که داريم((چي يي که داريد!؟))اخلاق
((نه..ترو خدا يه لحظه ساکت ملت!،چي؟؟))اخلاق
گير نده ديگه.![]()
مي زريديم،کلا ما يه اخـ... هموني که خودتان مي دانيدي که داريم! اين است که دلمان نمي آيد به فضاي کاملا هنري و مدرن اتاقمان دست بزنيم ولي متاسفانه خانواده ي سنت گراي ما درک هنر و مدرنيزه و اين دست خزعبلات را ندارند!
ما سليقه ي گوساله اي داريم ولي صد افسوس که اينها کاملا انسانند!
کلي روانمان را به هم ريختند
((آره کاملا مشهوده))

زيرا که مخارات هنوز هم همانقدر خائن و جفاکار است که قبلا بوده
در ضمن امتحاناتمان هم که هر لحظه براي گـ.... دهان ما آماده تر و نزديک تر مي شوند
نيازمند دعا......نذر....دخيل......التماس.....دلسوزي.....و معجزه ي شما
گوساله!
پ.ن1:جديدا از طرف دانشگُه!به ما التيماتوم داده اند که يا بيا شهريه ات را واريز کن گوساله!يا اينکه از امتحان خبري نيست!
پ.ن2:حالا انگار ما مرده ي امتحانات اينهاييم!
پ.ن3:والا!!
پ.ن4:دايي جان مفهوم پي نوشت يک را خودت درياب!
پ.ن5:شماره حساب بدهيم؟