
سلام
چون این پست های آخرم همیشه با نام این قاتله
( جدیدا بش می گن اوس کاظم
) این بارم می ریم سراغ همون!
پلس تا حالا نتونسته اوشون را دستگیر کنه
و خب چون اون قاتله نه موهاش بلنده نه لباسش نامناسب و از اونجائی که مادرش هم باهاشه و احتمالا اون هم چکمه نمی پوشه و از شلوار بلند استفاده می کنه و در عکس دیدم که چادری هم هست پس نگرانش نباشید خطر خاصی از طرف نیروی انتظامی تهدیدش نمی کنه
و بازار شایعات هم داغ داغ! البته یواش یواش داره سرد می شه!
پلیس میگه فقط ۲ نفر ولی اگه بخوای به حرف مردم گوش کنی تا حالا باید نسل اصفهانی یا منقرض شده باشه
البته یه کارائی هم می کنند آدم شک کنه مثلا پنج شنبه داشتیم از منزل اقوام بر می گشتیم تو یه خیابون تازه ساز یه آموزشگاه دخترونه ( گلشن راز ) تازه داشت تعطیل می شد! ساعت ۱۰ شب.
خیابون قبلیش یه الگانس خف کرده بود " با چراغ خاموش " خیابون بعدی هم همین طور و دم در آموزشگاه هم !
تو راه یه جا دم عابر بانک ایستادیم تا خواسیم راه بیوفتیم احساس کردم اوضاع عجیبه با یه نگاه به سمت چپ یه الگانس که با سرعت کم کنار خیابون حرکت می کرد و عجیب تر ۴ نفر که داشتند تو ماشین را دید می زدند ما هم :
اونا محل ندادند ولی کلی با خانواده نگاهشون کردیم و خندیدیم اونا هم فقط تو خل وضعی ما مونده بودند و بس!
حالا نمی دونم اگه همه اینها شایعاته این همه مامور و کنترل خروجی های شهر برای چیه!
خب خبر مهم تر اینه که یه عوض جدید به این وبلاگ اضافه شد با نام گوساله
البته انتخاب اسم با خودش بود و ما رسما ازش استقبال می کنیم 
خبر بعدی برنامه پیک هفته شبکه اصفهان
این بار در مورد اعتیاد بود
خیلی بدم اومد از نحوه شطرنجی کردن صورت ها 
قشنگ مشخص بود تازه تا می خواستن برن رو نفر بعدی چهره قبلی کامل نشون داده می شد
یا با دونفر که مصاحبه می کردند چهره فرد مصاحبه شونده شطرنجی بود ولی چهره دوستش نه وقتی می رفتن سراغ دوستش ماجرا بر عکس می شد و درنتیجه طرف تابلو می شد.
یه جا هم به دانشجو ها گفت کی تاحالا سیگار کشیده بیاد جلو ! شطرنجی می کنیم!
اونا اومدن ولی شرنجی نکرده بودن 
راستی از دختر خالم بگم که تو پست قبلی گفتم
همون که زنگ زده به ۱۱۰ و گفته به خواسته های قاتله گوش کنید تا بره چون ما می ترسیم
تو خونه آقاجون ( پدربزرگ ) دیدمش
گفت بازم زنگ زده و با اپراتور ۱۱۰ حرف زده!
ما هم یکم بهش تیکه انداختیم
تازه داشتم بش می گفم که هرچقدر هم به این بهونه ها زنگ بزنی این طرف نمی یاد خواستگاریت
که بابام هم یه تیکه بش انداخت
اینم عصبانی شد دو تا پرتغال پرت کرد به طرف من و صاف خورد تو سر بنده 
منم جاتون خای جفتشا خوردم ![]()
خب تازه بریم سراغ اصل مطلب
با مراجعه به ادامه مطلب می تونید خاطره بنده را در اوایل طرح مبارزه با ارازل اوباش بخونید یعنی چیزی حدود ۵ یا ۶ ماه پیش که بنده را نزدیک بود بگیرند![]()
اون خاطره را شبش تو سررسیدم نوشتم تا بزنم تو وبلاگی که اون موقع داشتم ولی نشد خب حالا برای شما می نویسم من هیچ تغییری تو اون ایجاد نکردم! دقیقا همون جوری که بود
بنابراین اگه مثل آپای قبلی پر از خنده نبود به بزرگی خودتون ببخشید!
برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید