تبليغاتX
دایی جون دات کام
ما خیلی بدبختیم ما از دانشگاه رفتن پشیمانیم ما درس خواندن دوست نداریم

ما اصلا دانشگاه را جور دیگری دوس داریم

ما دوس داریم هرروز صبح خودمان را گوگولی کنیم فقط برویم دانشگاه دلبری کنیماما مگر این حراست میگذارد هرروز به یک جایمان گیر میدهدما بزرگ شدیم یک دانشگاه میسازیم حراست نداشته باشد

ما جزوه میدهیم پشت سرمان حرف در می اورند نمیدهیم حرف در می اورندما خاله زنک های زیادی در کلاس داریم

ما پول نداریمما هنوز دستمان در جیب پدرمان است پدرمان برای تجدید خاطرات دوران کودکی روزانه ۵۰۰ تومان به ما میدهد تازه میگوید بقیه را هم پس انداز کن  برای جهیزیه اتما امروز نمیدانیم چه فکری در مورد خودمان کردیم گفتیم برویم از پاساژ قائم لباسهای زمستانی بخریم

ما قیمتها را دیدیم حالمان دگرگون شدما کیف و جیب و جورابمان! را تکاندیم توانستیم یک شال گردن بخریمانهم اینقدر گران بود دلمان نمیاید استفاده اش کنیم تصمیم گرفتیم جای تابلو فرش بکوفیمش به دیفال اتاقمان

ما یک مانکن را درب یک مغازه دیدیم کاپشنش را گرفتیم باز کردیم ببینیم داخلش هم جیب دارد یا نه؟دیدیم شکمش بالا پایین میرود فهمیدیم این مانکن زنده است!!!!!!!ما حس بدی پیدا کردیم به سرعت متواری شدیمما دائما سوتی میدهیم

ما فردا امتحان ترم داریم ککمان هم نمیگزد نشستیم اهنگ "گلی خوشگلی"را برای بار صدم گوش میدهیم

ما اگر مشروط نشویم به شما شیرینی میدهیم

پ.ن:ما قرصهایمان را با قوطی خوردیم شما به دل نگیرید رودل میکنید

 پ.ن:ما هنوز حقوقمان را نگرفتیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:35  توسط   |