سلام خدا خوبی
امشب اومدم عید را بهت تبریک بگم
اومدم پیش پیش ازت عیدی بگیریم
خدا مگه نمی گن تو همه جا هستی
اگه درسته پس من همین جا برات می نویسم
چون الان اینجائی تو بلاگفا اونم تو وبلاگ من
خوش اومدی
خدا می خوام با دلم ازت پذیرائی کنم
می دونی چرا
آخه آخه.........
امشب رفتم خرید وقتی قیمت ها را دیدم
یاد اون بنده تو افتادم که روزگار باش نساخته
اونی که نمی تونه شب عید تو چشم دختر کوچولوش نگاه کنه
اونی که وقتی به کفشای پاره پسرش نگاه می کنه
مثل الان من اشک تو چشماش جمع می شه
می دونی خدا اگه ما به فکر هم بودیم اگه به حرفت گوش می کردیم
اون بابای مهربون شرمنده بچش نمی شد
منم شرمنده تو نمی شدم
آخه خدا تحملش برای من سخته
سختیش بیشتر تو اینه که نمی دونم چی کار کنم
سختیش تو اینه که نمی تونم اونجور که باید شکر تو را بکنم
دوست دارم شکر تو را به جا بیارم برای اینکه می زاری ازت تشکر کنم
همین که می تونم باهات حرف بزنم از سرم زیاده
اخه تو دیار ما اگه خواستی با کسی حرف بزنی باید وقت قبلی داشته باشی
بعضی موقع ها هم اصلا بهت وقت نمی دن
خدا ! تا حالا شده کارت جائی گیر کنه هیش کی به دادت نرسه
تا حالا شده نتونی تو چشمای بچت نگاه کنی
تا حالا شده .........
وای من چی می گم آخه تو خدائی
اینا مال ما بنده هاس
خدا شب عیده دلم نمی یاد میوه بخورم دلم نمی یاد به ماهی قرمز تو تنگ نگاه کنم
دیگه لباس نو و پول تا نخورده نمی تونه خوشحالم کنه
وقتی خیلی ها حتی تو همین نزدیکی من تو حساب کتاب امروزشون موندن
من ...
خدا کمکم می کنی؟

وای حواسم نبود
بفرمائید
می خواستم با دلم ازت پذیرائی کنم
همش مال تو
یعنی از اول مال خودت بود
می دونستی خیلی دوست دارم
می دونی همه چیزم خودتی
به خاطر همه چیز از تو ممنونم
به خاطر اینکه تنهام نمی زاری
به خاطر اینکه دستما می گیری
می زاری ازت تشکر کنم
هرچی بگم کم گفتم
خدا دیگه مزاحمت نمی شم
می خوای به بقیه وبلاگ ها سر بزنی
راسی برام نظر می دی؟
خدایا دوستت دارم

پ ن : نه از آهن، نه از سنگم...........
حرفاما پس می گیرم
تازه فهمیدم تبریک بعد از تولد هم به آدم می چسبه
این پست مال بیژنه ( درخت ها ایستاده می میرند ) خیلی با حاله.
تولد تولد تولدت مبارک !!! + از طرف توهم خان (بیژن ناصری) + دایی احمد ما شرمنده شما شدیم .ببخشید که دیر اومدم.مارو عف کن .ما غلط کردیم دیگه دیر نمی یام + عادت کردم آخر پستام اینارو اضافه کنم.فکر میکنم تو وبلاگ خودمه + خیال میکنن عقل کل هستن اما دریغ از عقل + کاش مامانم منو الان میزائید.تو اسفند
اینا از سایت شهاب مرادی برداشتم. ( تو سایت جلوی اسمشون نه حجه الاسلام بود نه چیزی بی ریا نوشته بود شهاب مردای . منم برای همین نوشتم شهاب مرادی ) معلى بن خنيس گويد: در روز نوروز بر امام صادق عليهالسلام وارد شدم، ايشان فرمودند كه آيا اين روز را مىشناسى؟
عکس : خواب هم بد دردی یه


پی نوشت : ![]()
![]()
کل کل و تیکه انداختن به دخترا .از تجربه های توهم خان :
توهَم زدگی:![]()
عرض كردم: فدايت گردم اين روز، روزى است كه ايرانيان آن را گرامى داشته و به يكديگر هديه مىدهند، امام صادق، عليهالسلام، فرمودند: قسم به خانه عتيقى كه در مكه هست اين ( نوروز ) ريشه طولانى و قديمى دارد و برايت آن را توضيح مىدهم تا از آن مطلع شوى...
حضرت فرمود: اى معلى! نوروز، روزى است كه خداوند در آن از بندگان خويش ميثاق گرفت كه جز او را عبادت و پرستش نكرده و به او شرك نورزند و به فرستادگان و پيامبرانش و نيز ائمه هدى ايمان بياورند...
نوروز روزى است كه كشتى نوح بر كوه جودى كناره گرفت و...
و درست در همين روز است كه پيامبر اسلام، حضرت على را بر شانه خود گذاشت تا او بتهاى قريش را از بيت الحرام پايين كشيد و آنها را درهم شكست.
نوروز روزى است كه پيامبر به اصحابش دستور داد تا در مورد خلافت و ولايت مؤمنان با حضرت على عليهالسلام بيعت كنند....
و نوروز روزى است كه حضرت على عليهالسلام، بر اهل نهروان پيروز شد و ذوالثديه را كشت و نوروز روزى است كه قائم ما در آن روز ظاهر مىگردد
و بالاخره نوروز روزى است كه قائم ما در اين روز بر دجّال پيروز مىشود و او را بر زبالهدان كوفه آويزان مىكند و
« ما من يوم نـيـروز إلاّ و نحن نتوقّع فيه الـــــفـرج، لانّه من ايامنا وايام شيعتنا »
و هيچ نوروزى نيست مگر آنكه ما در آن روزانتظار فرج (ظهور و پيروزي امام مهدي «عج») را داريم چرا كه اين روز، از روزهاى ما و شيعيان ما است كه ايرانيان آنرا گرامى دشته ولى شما (اعراب) آنرا ضايع نموديد ...
روز اهل بيت ، روز فرج بر شما مبارك.
به عنوان دقت نکنید ( درد بی عنوانی یه دیگه )![]()
نه یاسی خانم اشتباه نمی کنی پستای خودمه دارم تغییر کاربری می دم![]()
پست سرخوشانه
دلم برای وقتائی که اینجا هر روز آپ می شد تنگ شده
نمی دونم چرا کسی چیزی نمی نویسه
بنابراین کلیه نویسندگان محترم این وبلاگ :
اگه مایل به همکاری در این وبلاگ هستید . تا ۱۳ فروردین ماه سال ۱۳۸۷ با درج مطلبی در این وبلاگ تمایل خود را اعلام نمائید.
بدیهی است ۱۴ فروردین ماه اسم سایر دوستان از قسمت نویسندگان حدف می گردد.
خب متن بالا برای این بود که بعدا کسی ناراحت نشه و دوستانی که مایل به همکاری نیستند هم اگه دوستان دارن مطالب خودشون را ذخیره کنند . چون حذف می شه.
پ ن ۱ : همین جوری اومدم که یه چیزی نوشته باشم![]()
پ ن ۲ : امسال چهارشنبه سوری خیلی اروم بود ![]()
پ ن ۳ : فکرشا که می کنم اگه یه روزی حتی یکی از این بسیجی نما ها
را بکشم حتی لحظه ای عذاب وجدان نمی گیرم
امروز تو شهر پر بودن ! نمی دونم باید به ترقه پیازی گیر بدن ! ( به قول اهالی سوسولستان " تهران " نارنجک دستی ) یا به دختر پسر ها و صدای زیاد دستگاه های صوتی و رقصیدن مردم!
پ ن ۴ : خوشحالم . چون امروز جناب پدر
خفن خوشحال بود . خوش به حالش
پ ن ۵ : من هر وقت که حس لازم را تو خودم ببینم می یام به وبلاگ دوستان سر می زنم
خب وبلاگ هرکسی هم حس مربوط به خودش را می خواد.
خواستم برای اینکه عذاب وجدان نگیرم از سر نزدنم نظر خواهی را ببندم ولی اینجوری هم ....
پس شما لطف کنید ! بنده را جدی نگیرید ! 
پ ن ۶ : هرکسی دنبال تبریک عیده بره پست قبلی!
پ ن ۷ : دلم اسب می خواد ![]()
پ ن ۸ : امروز تازه فهمیدم شمالی ها نمی دونن کشک چیه! چند تا دانشجوی شمالی نزدیکی ما هستند . امروز یکی از بچه ها داشت توجیهشون می کرد این کشکه ( که با سفید آب اشتباه نگیرن
) و توضیحاتی دیگه از قبیل طمع و از همین جور حرفا . ولی بازم دلش نیومد بخوره
عکس : بزرگترین آرزوی زنان

سلام![]()
می فهمید اینا چی می گن ؟
واقعا نفهمیدید ؟ دارن یه آهنگ معروف می خونن!
دری دری دری
خودمم بلد نیستم " همین که موقع تحویل سال می زان" آره همونه
خب الان همگی سلام کنید . می خوام یه مهمون افتخاری بیارم
اینم مهمان ما
جناب حاجی فیروز. البته چون زیاد کسی تحویلش نمی گرفت تو مدت بین این عید و اون عید رفته موسیقی یاد گرفته . تو مجالس عروسی کار می کنه.
الباب خودم سامولی علیکم
الباب خودم سرتا بالا کن
الباب خودم بز بز قندی
الباب خودم چرا نمی خندی
بزارین یه دهنم براتون بخونم 
اول بزار بگم دوستان حاجی فیروز بیان.
اونا هم آشنا هستند عمو نوروز و چه می دونم نه نه سرما و از این قبیل شخصیت های ایرانی که وقتی دیدن کسی بشون اهمیت نمی ده زدن تو این کار.
این بابا نوئل . اومده اینجا خوش بگزرونه . البته برای خودش برو بیائی داره. حتی ما که خودی ها را تحویل نمی گیرم . بابا نوئل را تحویل می گیرم و فیلم هاشم تو صدا و سیمامون پخش می کنیم.
خب مهمون نوازیم دیگه به درک بزار شخصیت های خودمون تو همون عروسی ها کار کنند.
خب بخونم . ولی دیگه ذوق هنریم کور شد.
خب به احترام بروبچ آذری محترم سرود بربری را می خونیم. شما تکرار کنید بربری
طمعی که تو داری سنگک نداره
بربری
قدی که تو داری تافتون نداره
بربری
قطری که تو داری لواش نداره
بربری
حالا گرد آلوئی
بربری
حالا گوشتالوئی
بربری
اینجا یکم بی ادبی می شه !
..ری که تو داری باگت نداره
بربری
..ونی که تو داری همبر نداره
بربری
بر بر ری بر بر ری تو بهتر از بسکویت مادری
خب اصلا من اومده بودم سال جدید را بهتون تبریک بگم 
زود تر بتون تبریک می گم هی اینجا نیاین پیش دستی کنید
با آرزوی داشتن ایرانی قدرتمند و آباد و مردمانی موفق
یکی از بچه ها هم می خواد برای مراسم خداحافظی یه شعر بخونه
ولی اصلا به قیافش نمی خوره این مدل خوندن![]()
عمرا حدس بزنید چی می خواد بخونه.
۱ ۲ ۳
اگه گفتین من کیم ؟
نشد! من کیم ؟
من یه پرندم ! آرزو دارم ! تو یارم باشی! کنارم باشی
من یه خونه یه ! تنک و تاریکم ! کاشکی که می شد! چراغم باشی !
باشه بابا می ریم
فحش ندید
فقط یه دهن دیگه بخونم!
دلما شکوندی ! برو حالشا ببر
با من نموندی! برو حاشا ببر
خب از هر شعری یکم فقط بلدم ![]()
با آرزوی موفقیت برای شما

ایشالا که خوب و خوش و خرم و از این جور حرفا هستید![]()
امیدوارم انتخابات
خوبی را پشت سر گذاشته باشید. من که این بار با نهایت تفکر و تعقل رای خودم را دادم ( البته فقط یک نفر پیدا کردم که به نظرمن صلاحیت داشت
) ولی خب نتیجه اراء حوزه انتخابی اصفهان چیزی بود که همیشه می شه :
دکتر کامران + خانم اخوان ( این زن و شوهر سرقفلی نماینده های اصفهان هستند
) که همیشه در همه مجالس حضور دارن و اکثریت رای اون ها هم از میون قشر مستضعف تامین می شه.
فولاد گر : اینم دوست جناب پدره و همیشه میگه به خاطر دوستی بش رای می دم
نه صلاحیت
و خدا را شکر می کنم که علارغم اینکه بنابر دلایلی جناب پدر دوستانی از این قبیل دارند هیچ وقت بشون رو نمی زنیم و نخواهیم زد.![]()
و سرنوشت دو نفر دیگه هم به دور دوم کشیده شد که از بین افراد زیر انتخاب می شوند :
۱ - شیخ پشم الدین صوفی
۲ - شیخ پشم الدین خراسانی لنگرانی گورتان آبادی
۳ - دکتر مفنگی درگوز آبادی
۴ - حجاب السلطنه
بنابر این مرحله دوم نیازی به شرکت در انتخابات نیست.![]()
پایان
این بار با جریان من و نگهبان ساختمون در خدمتتون هستم![]()
جریان از این قراره که ساختمان ما از بدو تولد نگهبان های زیادی عوض کرده و همین باعث می شه که اتفاق های زیادی هم بافته!
یه روز من و علی
( دوست و هم کلاسی و بقل دستی و هم سایه و خلاصه همه موارد ) تو خونه علی و اینا بعد از مشاهده فیلم های + نمی دونم چند که اصولا نباید مشاهده می کردیم
بیکار و آویزون بودیم که ناگهان چشمامون به سمت تلفن خیره شد!![]()
جریان تلفن زدن من و علی سر دراز دارد. خیلی ها را سرکار می زاشتیم خیلی ها هم بامون هم دم می شدن و می خندیدن.
ولی این بار دست من رفت رو شماره گیر تلفن و شماره اتاقک نگهبانی را گرفتم.
و خب از اونجائی که استعدادش را داشتم رفتم سراغ مواد لازم :
صدام را نازک کردم
کمی تا مقداری ناز
یک پیمانه اشوه
قر و فر : به مقدار لازم
همیه اینا را با هم مخلوط کردم و یه چاشنی درست حسابی به دست اومد که شد چاشنی کار ما
نگهبان با شنیدن اون صدای الووو که آدما به یه جاهایی که نباید ببره می برد
به جائی رفت که نباید می رفت
یعنی اتوماتیک از راه به در شد
بعد از حال و احوال پرسی و از این قبیل موارد برنامه دوستی من که یعنی یه دختر خانم ۲۰ ساله بودم به اسم نازنین و نگهبان ساختمون ریخته شد.
ما هم خوب قبلش از همون فیلم های جالب انگیز ناک دیده بودیم
نگهبان گرامی را بردیم تو حالی و هوای دیگه ای
تا جائی که دیگه وقتی از ( از همونا دیگه ) حرف می زدیم صدای آقا می لرزید
شهوت تو صداش موج می زد
اینجا بود که علی می زد زیر خنده
و منم در حال حرف زدن مسئولیت خفه کردن علی را هم به عهده می گرفتم![]()
حالا با یه بالشتی چیزی جلوی دهن اینا می گرفتم تا نقشه رو اصول پیش بره
خلاصه گفتم من ازت خوشم اومده و دوست دارم باهات باشم و خونمون تو کوچه رو به روئی یه
روز ها می گذشت و نگهبان ساختمون هر روز سر کوچه می ایستاد و منتظر نازنین خانم می موند
و ما هم در سیر و سلوک خودمون بودیم و بسی صفا می نمودیم
تا روزی روزگاری تصمیم گرفتیم با عزیز جانمون قرار بزاریم و بعد از کلی صفا شب را پیش هم باشیم
خب برای قرار گذاشتن باید یه جای دور را در نظر می گرفتم
منم شهر بازی ملک شهر که از ما خیلی دور بود را به عنوان محل قرار تعیین کردم
ولی خب مهم اینه که سر قرار نرفتم 
و فردا با نهیات وقاحت زنگ زدم به نگهبان و گفتم دیشب چه خوش گذشت
اونم گفت منا مسخره کردی این همه راه کشوندی 
گفتم وااااا ما دیشب با هم بودیم
دیگه خلاصه پیچوندمش که اره من یه پیرمردی را دیدم و گفتم سلام عزیزم خوبی و ...
و جوری وانمود کردم که گول خوردم و شب را با یکی دیگه به سر بردم 
و اون متاسف از این که معشوقش شب را با یکی دیگه به سر برده
داستان ادامه داشت و مدتی ما خوب و خوش و سرحال بودیم تا یه روز براش یه آهنگ پخش کردم پشت تلفن و چند دقیقه بعد رفتم پیشش و در حالی که اصلا حواسم نبود همون آهنگ را زمزمه می کردم
که شصت نگهبان خبر دار شد و با چوب و تبر و چماق افتاد دنبال من
و خلاصه دیگه مدتی من متواری بودم.
بعد نوشت : اون زمان اول دبیرستان بودم . یعنی می شه ۱۴ یا ۱۵ سال !
امضا : دائی احمد
پ ن ۱ : من خیلی دوست دارم سایر دوستان هم اینجا مطلب بدن ولی مثل اینکه افتخار نمی دن.
به هر حال من ارادتمند همه نویسندگان این وبلاگ و شما هستم . امیدوارم اونا هم مطالب خودشون را بزارن تا استفاده کنیم . " گوساله از تو دیگه آپ نکردن بعیده "
پ ن ۲ : از کلیه دوستان برای حضورشون تشکر می کنم .
پ ن ۳ : پیشاپیش به خاطر اینکه نمی تونم درست و حسابی بهتون سر بزنم عذر می خوام.
پ ن ۴ : عمو کیوان رفته اهواز! میگه پاشو بیا عید اینجا ! جا و غذای مجانی!
آخه اونجا چلو کبابی دارن! سه راه خرم شهر. نمی رم چون شرمندش می شم بعدا می یاد اصفهان
منم باید جبران کنم بش جلو کباب بدم ![]()
راسی کیوان اگه می خونی ! گل منگلی عروسک نمی خوام
تعدادشون رفته بالا![]()
تازه یه تابلو هم که ازت دارم. ممنون
پ ن ۵ : دوست عزیز " موج دیوانه " نمی دونم چرا وبلاگت را بستی ولی دلم برای نوشته ها و شعر های قشنگت که می دونی خیلی دوست داشتم تنگ می شه . امیدوارم موفق باشی
پ ن ۶ : در پناه حق ![]()
بعد نوشت : واقعا یه نفر چقدر می تونه ماه باشه
این دوستم محمود
دیروز اومده بود ساعت ۶ ولی من خواب بودم . بنده خدا رفته بود. امروز اومد ساعت ۲ . داشتم ناهار می خوردم گفت : اومده بودم ببینمت . دیگه برم خونه می خوام ناهار بخورم. گفتم صبر کن الان می یام گفت نه. گفتم می یام باز گفت نه . گفتم بزار بیارم با هم ناهار بخوریم باز گفت نه . فقط گفت یه سری به نگهبان بزن
برام کتاب هدیه آورده بود ( دو جلدی/ نامه به فلیسه " فرانتس کافکا ")
گذاشته بوده پیش نگهبان تا با هم بریم بیرون و اون بهم بده تا غافل گیر بشم
ولی دید من ناهار می خورم بی خیال شده بود ![]()
واقعا بچه خیلی خوبی یه
خیلی دوسش دارم ![]()

![]()
اینم روی کتاب نوشته :
بی تو نه صدا می مونده
نه آواز 
نه اشک غزل
باکی اگه هست از جنس کوه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
بی تو نه صدا مونده
نه آواز ....
سلام![]()
خوب بودین بهتر شدین؟
خب من برگشتم 
تو این مدت زیادی که سربازی بودم مشکلات زیادی را تحمل کردم![]()
تقریبا ۳ روز 
خنده نداره به من چه شنبه تعطیل بود گفتن یک شنبه تشریف فرما شین 
به من چه یک شنبه ماشین نبود دوشنبه رفتیم
به من چه که یه مدت آویزون بودیم ![]()
به من چه فرستادنمون خونه تا تو انتخابات شهرمون شرکت کنیم 
بازم به من چه که گفتم 16 فروردین بر گردین
و مهم ترین به من چه اینجاست !!!!
کل تاریخ خدمت : فعلا حدود 3 روز 
ولی 16 فروردین که برم پادگان حدود 1 ماه از سربازیم پریده 
همه تو کف خوش شانسی موندینا ![]()
قصد ازدواج ندارم
چند بار بگم 
حالا هی بشینین به حرف این رادیو های بیگانه گوش بدید
و بگین انتخابات به درد نمی خوره و این حرفا
الان نمونه بارز فواید انتخابات این بود که بنده را ترخیص فرموندند
اجرشون با خداوند منان
و اما تو همین سه روز من یه چیز فهمیدم
باید قدر دست پخت مامانم را حسابی بدونم
البته این قدر کافور به خورد ما دادن که حالا حالا ها آره!
کبریت بی خطریم!
ولی تا از پادگان بیرون اومدیم چنین حالتی داشتیم : ![]()
البته یه ضد حال درست و حسابی هم خوردم ::![]()
و اونم اینکه درست اول خونه تکونی رسیدم ![]()
خب بریم سراغ امروز یعنی جمعه ۲۴ اسفند ؟
انتخابات ![]()
من عمرم برای شرکت در انتخابات به سه دوره قد می ده ؟
ریاست جمهوری ، شورا ها ، خبرگان رهبری
ولی متاسفانه شناسنامه من سفید مونده :

اینم به خاطر اینه که شعور سیاسی من کم بوده و یه جورایی در حق مملکتم خیانت کردم 
نکته : اگه تو عکس شماره سریال شناسنامه را نمی بینید! به گیرنده هاتون دست نزنید! اشکال از شما نیست! به دلایل امنیتی پاکش کردم.
این بار هم در ابتدا دو دل بودم
که برم یا نرم و بالاخره تصمیم درست را گرفتم.
برای سربلندی کشورم می رم پای صندوق ![]()
خب برای اینکه پستم بدون خاطره نباشه اینم خاطره :
دوم و سوم دبیرستان 
سال دوم بود که با علی یکی از دوستام تصمیم گرفتیم سرمونا تیغ بکشیم و حدودا یک ساعت بعد تصمیم عملی شد تو کله آینه : در عکس مشاهده می نمائید!

تا رفتم تو مدرسه بنابر احترام همه بچه ها اومدن سرما ماچ کردن
خودمم نفهمیدم ولی گروهی اومدن یکی یکی یه ماچ کردن
و رفتن ولی برخورد مدیر مدرسه فرق داشت آخه رفتم باش عکس بگیرم گفت یه چیزی بزار رو سرت حالم به هم خورد
به جاش ناظم گفت بیا با هم عکس بگیرم
عجب سری چه دمی چه صدایی 
خلاصه یه مدت نورافن کلاس بودم ولی این کچل کردن ما ضد حالا خوردن هم داشت
از صدا سیما برای مصاحبه درمورد امتحانات اومدن تو کلاس ما با همه مصاحبه کردن تا رسیدن به من گفتن بد آموزی داره
رفتن سراغ نیمکت بعدی ! 
ولی شیرین ترین خاطرات دبیرستان مال کلاس سومه!
تو دهه فجر بود که مدرسه تصمیم گرفت رادیو راه بندازه یعنی بچه ها تو زنگ تفریح برنامه رادیویی اجر کنند. 
روز اول به مناسبت افتتاح رادیو یه برنامه اجرا شد به این منوال :
گروه سرود دبیرستان البرز دانشگاه تقدیم می کند:
ساقی ساقی ای ساقی من مستما و دیونه
غم عشق و رسوائی به یاد من می مونه!!!!!
روز دوم با آهنگ های اندی و شادمهر عقیلی استارت اهنگ های درخواستی را شروع کردند
ما هم به عنوان مجلس گرم من وسط حیاط قرش می دادیم و درو تا دور بقیه بچه ها با دست زدن همراهیمون میکردند 
چند روزی مجلسی عیش و نوشمون بر قرار بود و زنگهای تفریح حسابی خوش بودیم
خوبیش این بود هیچ کدوم از مسئولین مدرسه تو حیاط نمی یومدن
البته همیشه کمی تا تعدادی بچه دستمال به دست وجود دشات که سریع گزارشات موجود را می دادند
ولی ما کم نمی آوردیم و حسابی خوش بودیم تا یه روز معلم دینی این مجلس لهو و لعب ما را مشاهده کرد و دیگه
کم مونده بود لغب مفسد فی الارض را بزاره رو مون!
یه جورائی جزو معدود معلم هایی بود که حالم ازش به هم می خورد
نه به خاطر معلم دینی بودنش
مادر خود من معلم دینی یه و وقتی تو خیابون شاگرداش می بیننش از شونصد متری جیغ می کشن خانم و با سرعت نور می پرن بغل خانم معلمشون
خودمم با معلم دینی هامونم شیش دنگ بودم
ولی این یه آدم ....
خب بگزریم
شرمنده سرتونا درد آوردم
امیدوارم موفق باشین![]()
پ ن ۱ : من اومدم ولی شاید نتونم بیام نت و بهتون سر بزنم
پ ن ۲ : تو پست قبل دو تا کد لگو گذاشته بودم از اون دوستانی که لوگو ها را گذاشتن که نهایت تشکر را دارم . و واقعا ممنون اون دوستان هم که نظرشون را گفتن یا گفتن نمی تونیم هم بازم تشکر که خوندید و نشون دادید اهمیت می دیده به نوشته من. بازم تشکر.
پ ن ۳ : بهترین دوستم می خواد راهنمائیم کنه . میگه دیکه نمی زارم یه کاری را بکنی
منم وقتی دیدم کاملا درست میگه ! به حرفش گوش دادم![]()
پ ن ۴ : همون دوستم تو این چند روز یه وبلاگ درست کرده : www.onlyfun.ir بازدید کنندش هم بالاست . اگه دوست داشتید بهش سر بزنید و باش تبادل لینک کنید.
موضوع وبلاگش طنزه.
در پناه حق ![]()
از سفر برگشتم 
واقعا جای همگی خالی یه هفته در کنار امام رضا( ع ) با آرامش کامل سپری کردم
یعنی یه جورائی می شد دقیقا کنار امام رضا( ع) 
از هتل تا حرم کمتر از یک دقیقه راه بود
همتونم دعا کردم ! اساسی!
ولی وقتی برگشتم یه دلشوره عجیب داشتم دلم کلی برای امامم تنگ شده بود
بعدشم تو این یه هفته که من نبودم دوست جونم رفته بود دنبال کارای خدمت و مثل اینکه گفته بودند برای یه سری که جا نبوده تو خود اصفهان سه ماه افتاده عقب
این یه سری ما بودیم کسائی که تک پسر هستند اونائی که متاهل هستند و لابد اونائی که آشنا دارند
خلاصه ما رسیدم و گفتیم نقد را ول نکنیم و بچسبیم به نسیه در نتیجه فعلا اصفهان دوری تا عشق است تا بعد
فردا ۶ صبح!
خب بی خیال بریم سراغ خاطره!
ولی چشمتون روز بد نبینه ما تو مشهد به دلمون افتاد بریم پایگاه اهدا خون
رفتیم نشستیم اول تا خانم دکتر حرف زدناش با تلفن تموم شه بعد شروع کردن به پرسش های متدوال
که رسید به این سوال 
آخرین ارتباط جنسیت کی بود؟
حالا من : نداشتم
گفتم کی بود
- نداشتم
می گم کی بود می دونم همتون دارید فقط بگو کی بود
- خب نداشتم
می خوام ببینم رو اصول بهداشتی بود یا نه
- اینجا دیگه دوست داشتم بگیرم خفش کنم زنه را آخه چقدر....
بازم به اصفهان خودمون می رسند ارتباط جنسی داشتین ؟ در صورتی که در سه روز گذشته بوده آیا از ک ا ن د و م استفاده کردید؟
تازه اینجا فرم پر می کنیم 
ولی این خانم زل زده تو چشمای من می گه .........
خلاصه باری بار دوم ضایع شدیم
دفعه قبلی تو اصفهان شب قدر چند ساعت تو صف خون دادن ایستادم
فرم پر کردم ولی آخر فشار خونم را گرفت گفت نمی تونم ازت خون بگیرم
اینجا هم خر شدم گفت یه قرص سرماخوردگی بزرگسالان صبح خوردم
گفت تا یه هفته نمی تونی خون بدی
کله پامون کرد 
خلاصه این در باب خون دادن بود
تازه جاذبه های توریستی مشهد:
برخی از راننده تاکسی های بی وجدان !و برخی رستوران های بی وجدان تر!
طرف از ایستگاه راه آهن تا فلکه آب کرایه گرفت ۱۵۰۰۰ مسیر کلا ۵ دقیقه هم نبود
حالا اینا بی خیال نوش جونش = البته اونی که حقش بود
می خواستم برم جائی به راننده تاکسی میگم دربست چقدر می گیری میگه ۴ هزار تومن
می گم ۱۵۰۰ می دم
میگه ۱۷۰۰ بیا بالا
برگشتنه هم یکی دیگه ۲۵۰۰ گرفت
حالا از غذا
رفتم رستوران
آقا یه پرس کوبیده
نشستم می بینم ماست و موسیر می یاره
بعد سوپ می یاره
مخلفات می یاره
فکر کردم اینا روی غذاشونه
فقط هم یه قاشق سوپ خوردم
از بس غذا بی کیفیت بود اشتهام کور شد
رفتم حساب کنم
میگه یه ماست داشتین یه سوپ داشتین یه ........
بی وجدان کی من اینا را خواسته بودم
یه جای دیگه رفتم کباب بخورم
۳ سیخ گرفتم
رفتم حساب کنم پول نون و گوجه را هم جدا گرفت
تازه خدائیش حالا قدر اصفهان را دونستم
و قدر مردم خودمونا
نمی خوام توهین کنم ولی خیلی ...........
تو قطار با ۳ تا دانشجوی مشهدی هم کوپه بودم خودشون می گفتن مشهد خیلی افتضاحه مواظب راننده تاکسی ها باش ما اصلا گوش نکردیم
دل خودشون پر بود
تازه گفتن دخترای مشهدی به هیچ وجه به پای دختر اصفهانی نمی رسن
از لحاظ زیبائی می گفت
آخه از اصفهان بر می گشتن مثل اینکه خیلی بشون خوش گذشته بود
منم یه نگاه چپ چپ کردم = سرشار از میزان زیادی غیرت
که بفهمن اصفهان می یان باید چشم پاک باشن
بچه های باحالی بودن خیلی خوش گذشت تو راه نشستیم با هم بازی هم کردیم
برگشته نه هم دو نفر دیگه تو کوپه نیومدن با یه گل پسر همراه بودم اونم کلی فاز داد
اصلا نفهمیدم کی رسیدم اصفهان
فلاکس پودر قهوه و نسکافه و چای اینا میزون بود + ....
دیگه فقط فیلم می دیدم و می گفتیم و صفا می کردیم
تازه کوپه بقلی هم دخترونه بود 
بعد موقع تمشای فیلم اینا را جو می گرفت
مثلا به نقش اول فیلم می خواستن رشوه بدن
دختره می گفت نهههه خر نشی نگیر !
یا یکی کشته می شد
یهوو یکی می گفت عزیزم! قربونش برم حیف بود
و ...
در کوپه اونا باز بود از ما هم
در نتیجه اونا می گفتند ما می خندیدم
خدایا شکر سفر خوبی بود 
تو اونجا به یه تاکسی جالب برخوردم
طرف گفت شما کجائی هستید
گفتم اصفهانی 
گفت می شه برای من اصفهانی حرف بزنید خیلی دوست دارم
گفتم شما بپرس من جواب می دم
پرسید چه آثار تاریخی داره اصفهان
گفتم
عالی قاپو دارد / میدونی نقشی جهان دارد / مسجدی شیخ لطفلا / منار جنبون / آتیشگا / چل ستون / سی و سه پل و الا آخر
طرف هی سوال می کرد
آخر کار لحجه اون شده بود اصفهانی من مشهدی
تازه کرایه را هم دوبله گرفت 
لابد چون بش حال دادم
جوک : الان یادم اومد خب! یه تهرانی می یاد می خواد اصفهانی ها را مسخره کنه
میگه این سی و سه پلتونم که ۳۴ پل داره
اصفهانی یه میگه : نه دادا زیره یه پل دوبار د ا د ی!
پ ن ۱ : آپ کردیم چون گوساله گفت : مثل گاو نری یه مطلب بزار! 
پ ن ۲ : اگه این روزا نرسیدم سر بزنم از همه دوستان عذرخواهی می کنم.
پ ن ۳ : 
پ ن ۴ : من ۲ تا لگو ساختم یکی برای سایت www.parssmile.com و یکی هم برای این وبلاگ
اگه دوست دارید کد اون را تو تنظیمات وبلاگ قرار بدید.
اولی واجب تره !

می بینم که همه دوست دارید
پیشاپیش از اعلام آمادگیتون ممنونم
امیدوارم موفق باشید
بذارین اول واسه ی این بویی که تو وبلاگ راه افتاده معذرت خواهی کنم. میدونم دارین خفه میشین ولی هیچ مهم نیست چون یواش یواش عادت میکنید.
(زمان عادت کردنتون به بوو بستگی به سایز دماغتون داره.)
الان که دارام این پست رو میذارم خیلی اعصابم خورده آخه دردم رو به کی بگم....به خدا یه بار نشستم ۲ ساعت مطلبم رو نوشتم خواهرم اومده (ببخشید) زرت همه رو پاک کرده.
باز دوباره بدونه نا امیدی به کارم ادامه دادم.....
حالا این دفعه نوبت٬ نوبت عمو کیوان شده.... ایشون از ظرافت بسیار بالایی برخورداره....
یه روز که اومده بود خونمون من قبلش که بیاد پستمو آماده ی آپ کرده بودم ... از اونجایی که عمو کیوان استاده ... کردنه آدمه و مدرکه لیسانسه خودشه از دانشگاه کمبریج انگلستان اخذ کرده اومد و تمامه سایت و مایت و همه رو با هم بست تا یه آهنگ بذاره.... آخه یکی نیست بگه فوضولی؟؟؟
خلاصه این شد که من یه خورده اومدنم طول کشید ...معذرت
راجب خودم
اسم کوچیکم امیر حسین ٬ متولد مهر ۱۳۶۸ 
از بدو تولد کودکی تقس و شیطون بودم٫ بذارید خاطرات کودکیم باشه واسه بعد...
گذشت و گذشت تا دیپلوم خودم رو با موفقیت گرفتم(فقط ۶ تا تجدید)
الانم در حاله حاظر یعنی دارم واسه کنکور می خونم البته با رفقایی مثل عمو کیوان گوز آباد قل کوه هم قبول نمیشم.
تو این پست میخواستم فقط خودم رو معرفی کنم. ببخشید اگه زیاد حرف زدم.
در پایان از دایی جون هم خیلی تشکر میکنم. 
ورود خودم رو به این وبلاگ خوش آمد میگم.
بعد نوشت : مثل اینکه دایی احمد گیر سه پیچ داده سربازی را درست کنه
و بازم مثل اینکه آخر همین هفته رفتنی یه
و بازم مثل اینکه قراره بافته تبریز
و بازم مثل اینکه ..


دیروز توو خونه نشسته بودم تنهای تنها داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چیکار
کنم یه قلیون چاقیدم نشستم 2 تا پوک زدم دیدم نه فایده نداره
بی دایی(به این کلمه توجه کنید ) بی دایی اصلا فاز نمیده
بی خیال شدم فکر کردم دنبال یه که که کاری میگشتم که یه دفعه بهترین .... کاری سال اومد تو ذهنم
سریع لباسامو پوسشدمو زدم به کوچه رفتم پیشه رنگ فروشه یه اسپری مشکی ازش خریدم 12:30 ظهر
رفتم به کارام رسیدم زنگ زدم به یکی از دوستانه پا کار و گفتم شب ساعت 1:00 منتظرتم میخایم بریم یه ..... کاری تاریخی بکنیم بیا تو محله
گذشتو کذشت تا ساعت 1:00 شد از خواب پا شدم داشتم از خونه فرار میکردم دیدم مامانم گفت کجا؟
گفتم هان ؟اینه " چیزه
دارم میرم سطل اشغالو بیارم مامان: خوب برو .
پریدم تو پارکینگ اسپریو ورداشتم زدم به چاک مثل این فیلما زمانه شاه شده بود
رفتم تو محله دیدم به به چه دیواره براقی برای نوشتن جمله یه تکون به اسپری دادم و نوشتن جمله اغاز شد

این رفیقمم هی میگفت کیوان بی خیال حیف این دیوار نیست؟
آخه تازه دیوارو جرم گیری کرده بودن
آخه یکی نیست بگه مگه آزار داری ؟
جمله این بود :
(این دایی کیست که عالم همه دیوانه اوست؟؟)
در حاله نوشتن جمله بودیم که یه دفعه یه ماشین امد
وای بد بخت شدیم حالا چی کار کنم ؟ فرار به کوچه بالایی رفتیم بالا ماشینه امد و رفت برگشتم و جملرو ادامه دادم
ببینین من چه بچه خوبیم به خاطره دایی خودمو انداختم تو درده سر
خوبیش این بود که ما مثل این کماندو ها صورتا مونو بسته بودیم تا اگه به ... رفتیم تابلو نشیم
عملیات تمام شد داشتیم بر میگشتیم نگهبان مجتمع مثل یه سگ جلوم ظاهر شد
نگهبان: کجاکجا؟؟اینجا چیکار میکنی این وقت شب هان؟اصلا تو کی هستی نکنه امدی دزدی؟ اره؟ همین جا واسه تا زنگ بزنم پلیس بیاد
من: هان ؟ پلیس؟ نه بابا به خدا ما کاری نکردیم فقط داشتیم رد میشدیم بابا منم کیوان
نگهبان:کیوان؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
من:اون بالا دعوامون شد فرار کردیم اینجا بیا این 2 تومان رو بگیر شتر دیدی ندیدی باشه؟
نگهبان : برو خیالت جمع اقا کیوان
خلاصه با هزارو یک درده سر به خیر گذشت ولی امروز که رفتم دیدم بچه ها امدن گفتن:کیوان رو دیوارو دیدی
منمن گفتم نه چی شده؟ بریم ببینیم رفتیم دیدم ایول بابا داش کیوون گل کاشتی . عالی شده بود
خودم که خیلی حال کردم. راستی دایی که امد حتما عکس میگیرم میزنم تو وبلاگ
من قول این کارو خیلی وقت بود به دایی داده بودم واسه همین گذاشتم بره که یه هدیه یا جا خالی بهش داده باشم
ولی این هدیه پر درد سر ترین هدیه عمرم بود
امید وارم که خوشتون امده باشه
خوردم 
حالم گرفته شد اونم به صورت سامورائی !
تاریخ اعزام سربازیم سه ماه عقب افتاد! 
۱۸ خرداد ۱۳۸۷ 
اگه من می دونستم خرداد اعزام می شم مغازه ما نمی بستم که 
چقدر ذوق و شوق داشتم هرچی زودتر تمومش کنم
ولی خب یه حکمتی توش هست چون من همه چیزا سپرده بودم دست خدا
الانم دیگه با این نامه ضد حال دیگه نمی تونم آپ کنم 
ساعت ۳ هم می رم یه سفر ۷ / ۸ روزه و مدت کمی نیستم
بعدش هم ممکنه دیگه خیلی کم بیام چون می خوام از این ۳ ماه نهایت استفاده را ببرم و بشینم مثل بچه آدم درس بخونم
برام دعا کنید.
پ ن : الان باید در نهایت عصبانیت باشم ولی خدا را شکر جدیدا دارم خودما کنترل می کنم و با دید مثبت به همه چیز نگاه می کنم!
خدایا برای همه چیز ممنون!