اول بگم که می دونم چند وقتی یه نیومدم و به کسی سر نزدم
اول که چند روزی مریض بودم بعدشم شرمنده دیگه نشد ![]()
شاید بازم تو این چند روز نتونم بیام الان اصلا نمی دونم خودم هستم یا روحم!
در شرایطی این پستا می نویسم که آرنج جفت دستام ورم کرده و کبود شده! مثل دیونه ها دارم این پستا می نویسم شاید تو این حالت کمتر کسی یا شایدم هیچ کس حتی به خودش تحرک هم نمی داد!
جریان از این قراره که شب یعنی همین چند ساعت پیش دوباره برف گرفت
منم به سرم زد که برم کوه صفه ( پارک کوهستانی ) همین که از خونه اومدم بیرون چند تائی از بچه ها را دیدم که از بین اونا دو نفر همراه برای کوه رفتن پیدا شد !
عمو کیوان ! و یکی دیگه از دوستان
اول که تو راه ( حکیم نظامی ) ماشین گیر نمی یومد اینجا بود که بنده دست به کار شدم و برای همه ماشین ها دست تکون دادم که یه خیری بالاخره ما را از سرما نجات داد و تا خود کوه بردمون! 
روز قبل هم با همین دو نفر اومده بودیم همین جا
یه تپه چمنی بود با شیب تند که با برفائی که روش نشسته بود تبدیل شده بود به پیست اسکی ملت
ما هم عملیات لیزینک را انجام می دادیم و لذت می بردیم
اما امشب!
بعد از کمی تا تعدادی لیز خوردن اونم با سرعت فراون به خاطر رفتن تو چاله چوله ها قسمت نشیمنگاهم
حسابی درب داغون شد و دیگه هیچ حسی نداشت ولی من کم نیوردم
یعنی یه جورایی خر شدم بار آخر با سرعت رفتم که یه دفعه دیدم سرعتم از حد معمول بیشتر شد و کج شدم دیگه هم نمی شد با پا سرعتم را کنترل کنم چون دنده عقب می رفتم
و این شد که رفتم و رفتم و رفتم .............
و با یه سرعت خیلی زیاد رسیدم به نرده های چوبی که قسمت چمن را از راه اصلی جدا می کرد
فقط به عقلم رسید که مواظب سرم باشم و کمرما صاف کنم
محکم خوردم به نرده ها که با تنه بزرگ درخت درست شده بود جوری که صدای برخوردم تا بالا رفت
یه صدایی که برای من یکی وحشت ناک بود چون فکر کردم کل کمرم خورد شده!
البته الانم کمر و هر دو دستم کبود و سیاه شده
وقتی که بلند شدم یه نگاهی به عقب انداختم که ببینم این منم که بلند می شم یا روحم!
با تو جه به خوابی که ظهر دیده بودم:
جریان خواب:
خواب دیدم تو همین خیابونی که به کوه ختم می شد بودیم که یه دفعه یه پرچم امام حسین که به آنتن تاکسی وصل بود در اومد و رفت وسط خیابون
راننده نگه داشت و گفت آقا بی زحمت این پارچه را بیارین منم رفتم برای برداشتن پارچه که یه ماشین محکم زد بم و پرت شدم هوا وقتی رسیدم پائین راحت بلند شدم و می خندیدم و می گفتم بچه ها اتفاقی نا افتاد ! اتفاقا تو خواب همین دو نفر هم بام بودند!
من داشتم می گفتم اتفاقی نافتاد ولی اون دوتا با سرعت می دویدند که یه دفعه دیدم از بقلم رد شدند
برگشتم دیدم این منم که زو زمین افتادم! ولی اگه اون منم پس من کیم!
خلاصه ما خوردیم به چوب زخیم ولی همه ملت که بالا و پائین ایستاده بودند
حداقل من اون حدودا ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفری را که پائین بودن و بعد از خوردن به نرده ها فقط به من می خندیدند را دیدم تمام تلاشما کردم تا بتونم بلند شم ولی کسی نیومد کمک فقط همه می خندیدن
باز رفتم بالا همه با تعجب نگاه می کردند انگار اینکه می تونستم راه برم عجیب بود
دختره می زد به بقلیش و می گفت ببین این همونه ! اونم می گفت نه بابا فکر نکنم!
خودم باورم نمی شه تونستم بلند شم و الان فقط بدن درد دارم!
یکی هم گفت حسابی خوردی یا
الان داغی نمی فهمی ![]()
خدایا شکر!
مرگ بازم قصر در رفتی! بین خودمون بمونه!
اصولا من آدم به قول خودمون سگ جونیم!
بچه بودم یه بار با سرعت از از سرازیری به طرف پائین می یومدم اومدم بپیچم تو ساختمونمون که خوردم به ستون و با سر رفتم تو ستون همین که افتادم صدای وای بچه مرد! را شندیم ولی بلند شدم خندیدم و گفتم ترمزهاش خوب کار نمی کنه!
این یه موردش بود که یادم بود!
اصولا کتک خورمم ملس بود محکم ترین مشتم که تو دماغم می خورد حتی یه قطره خونم نمی یومد
الانم انگشتای دستم که زخم شده هیچ حسی نداره!
ولی اصولا خونواده ما هم اهل دکتر رفتن در این موراد نیست
مثل دوران راهنمائی که یه بار بدجور زمین خوردم و دستم برگشت وقتی تو خونه اومدم گفتن نه چیزی نشده
اگه شکسته بود الان گریه می کردی و داد و هوار راه می نداختی!
فردا صبح که از خواب بیدار شدم کل دستم کبود بود دیگه گفتن شاید ضرب دیده و بعد از عکس گرفتن متوجه شدیم که شکسته!
برای برگشتن از کوهم که حدود نیم ساعت شل و پل کنار ورودی بودیم کسی هم ما را نمی برد!
با این که جا داشتند! به هر آژانسی هم زنگ زدیم گفت ماشین نداره!
خلاصه یه خدا خیر داده ای یعد از نیم ساعت سوارمون کرد ( وانت ) و نشستیم عقب ماشین و بنده خدا تا پائین برای اینکه ما سردمون نشه یواش یواش اومد و بعدشم گفت ببخشید سعی کردم یواش بیام سردتون نشه!
ما هم گفتیم تشکر !خیلی مردی! دمت گرم!
عو کیوان هم که دعا می کرد خدا یه بچه خوشکل بشون بده! ( طرف با خانومش بود )
البته می گفت به شرطی که اسم بچه را عمو کیوان انتخاب کنه
زمانی که تو سرما بودیم محمود یه ذکر گفت که ما با هم تکرار می کردیم
گ. خوردم گ. خوردم دیگه کوه نمی یام!
البته قراره فردا صبح بریم
نتیجه گیری :
۱- من خولم
۲ - خیلی خولم
۳ - کوه مال بچه مایه دار هاست چون کمترین ماشین همین وانتی بود که ما را آورد
و ماشینا خلاصه می شد تو بنز و کمری و پرادو دیگه بدبختاشون زانتیا داشتند
۴ - آدمی که ماشین نداره غلط می کنه بخواد بره کوه
۵- آدم با مرام کم پیدا می شه اگه دور و اطرافتون هست قدرشا بدونید
۶ - این مورد یه نوع سواله !به نظر شما تا حالا چند تا از جونای من رفته !
پ ن : یعنی من فردا صبح از خواب بیدار می شم !
پ ن ۲ : دارم از درد می ترکم ولی خب نگرانی نداره بادمجون بم آفت نداره!
پ ن ۳: هی گیر می دیدن به اصفهانی بودن ما ! یکی شیر کاکائو داغ تارف کرد! گفتم نمی خوام گفت بگیر من اصفهانی نیستم ! تهرانی یم! مجبور شدم بگم اگه اصفهانی بودی می گرفتم چون می دونم اگه چیزی بدی می خوای بری برای همشهری یات تعریف کنی ............
پ ن ۴ : برید پست قبلی وبلاگ را بخونید! کلا حضور همه کم شده البته این مدت که من نبودم بیام نظر بزارم بعضی هم اصلا نیومدن
ما هم مثل خودشون بر خورد می کنیم ![]()
به مناسبت اینکه اخرین امتحانمو دادم
ـ البته اخریش نبود ولی اخرین امتحان تو دی ماه بود امتحان حسابمونم که به خاطر سردی هوا منجمد شد رفت برا بهمن
تا یخش باز بشه ـ اره دیگه اومدم یک اظهار وجودی بکنم ![]()
خوب چیه اظهار وجود کردم دیگه
... الانم حرفی برا گفتن ندارم ![]()
یعنی حرف زیاده وخت ندارم نه اینکه من خیلی درس می خونم الانم باید برم بشینم تست بزنم ... تست تست تست
چیه خووووووووووووو
بهم نمیاد ![]()
اصلا با همتون قهرم ![]()
دیگه هم اپ نمی کنم
این خط ــــــــــــــــــــــــــــ اینم نشون *****![]()
خداییش مایه خجالته یه وبی ۶ تا نویسنده داشته باشه(جدیدا ۶ تایی شدیم
)بعد این همه وقت اپ نشه
منم دیدم وبمون(احساس مالکیت
)همچین یه جورایی داره تار عنکبوت میبنده اینه که گفتم بیام یه گردگیری بکنم و برم![]()
جو امتحانا و درس خوندن هم که بدجوری بعضیا رو گرفته
خداییش ملت اینقدر درس خون بودن و ما نمیدونستیم![]()
تو رو خدا بدشانسی رو ببین بعد عمری کنس ترین دوستت که تو کل دوران دانشجویی بیشتر از یه ادامس مهمونت نکرده خدا میزنه پس کله اش و تصمیم میگیره بهترین و با کلاس ترین رستوران شهر ناهار مهمونت کنه
(البته به شرطی که کلاس اندیشه اسلامی فردا صبح تشکیل بشه چون اصولا دوستت فقط واسه دانشگاه رفتن از خونه میاد بیرون
)اونوقت همون موقعی که داری فکر میکنی غذای فردات چی باشه و چه نوع سسی بریزی رو سالادت اخبار میگه:
!!!!!!!! و تو سر تا پا(یه رنگی!) میشی
ولی خوب من که ناهار اصلا واسم مهم نبود بیشتر نگران اون جزوه هایی هستم که باید کپی میکردم


پ.ن۱:این پست فقط جنبه تزیینی داشت به جون تو...
پ.ن۲:بابا بسه کمتر بزن این خر بیچاره رو...اره با توام ...درس خوندن هم حدی داره
پ.ن۳:اخی من که میدونم همه تون اینجوری وایمیسین پشت پنجره
چه عشقولانه
پ.ن۵:یادش بخیر قدیما رییسا
به کارمنداشون
یه حقوقی چیزی میدادن تا باهاش برن یه لباس درست حسابی بگیرن و اینجوری نلرزن
پ.ن۶:مشکوکم مشکوکم به تو ...بدجوری افتاده سر زبونم!![]()
پ.ن۷:باشه چرا میزنی رفتم بخوابم![]()
سوتی این هفته:پس پ.ن۴ کو؟![]()
چند روزی بود که طالب شده بودم بیام تو این وبلاگ و یه حالی به دوستان بدم 
بدین ترتیب شد که رفتم رو مخ دائی احمد و پس از کسب مجوز لازمه (
کی میره این همه راها) با سرعت
خودما برای ارز اندام خدمت شما عزیزان برسونم
بنده عمو کیوان
( k1 ) ملقب به عمو کیوان داری فوق تخصص عمو کیوان بودن از دانشگاه بین المملی عمو کیوان اینا!
با معدال عمو کیوان و ۲۵ صدم! برای اثبات عمو کیوان بودن خودم حاضرم با هر عمو کیوانی که بخواهد عمو کیوان بودن خود را ثابت کنید رقابت عمو کیوانی بکنم![]()
خب امیدوارم که متوجه عرایض بنده شده باشید و در غیر این صورت احتمالا شما از بیماری کمبود عمو کیوان رنج می برید! که امیدوارم بیماری شما به حق حضرت عمو کیوان ( توهین به مقدسات
) هرچه زود تر خوب شید!
فکر کنم یکم عمو کیوان خونتون رفت بالا!
خب برای خوندن اولین خاطره این جانب به ادامه مطلب رجعت فرمائید!
دیگه بی خیال گواهینامه شدم
دفعه قبل همین که وارد ماشین شدم جناب سرهنگ به علت جویدن آدامس! ردم کرد!
وقتی هم رفتم آموزشگاه دیدم ۴ تا غلط از من گرفته ![]()
عدم کنترل اعصاب! (حتما چون آدامس می جویدم )
نزدن راهنما ( اصلا نزاشت من راه بافتم )
عدم رعایت فاصله طولی و عرضی مناسب!( جل الخالق )
عدم توجه به علایم راهنمائی و رانندگی! ( یا خدا! )
این بارم رفتم برای امتحان 
سوار شدم نه آدامس می خوردم نه چیزی مثل یه شهروند نمونه تمام قوانین را رعایت کردم ( فیلمش هست
: یکی از بچه ها با موبایل فیلم گرفته
)
آخر کار پارک دوبلم نامناسب بود ! گفت آقای قاسمی شما مردودین!
گفتم مگه تا سه تا غلط مجاز نیست
گفت : چرا ولی مردودید!
گفتم : چرا !
گفت :چرا نداره آقای قاسمی مردودید! من میگم کی قبوله کی قبول نیست!
گفتم : فکر کردی چیکاره ای ! دیگه شورشا در آوردی 
گفت : مودب باش آقا اگه نه محرومت می کنم
منم پاما از کلاج برداشتم و ماشینش همرا با یه پرش به جلو خاموش کرد ![]()
گفت چرا اینجوری می کنی !
گفتم : دیگه رد شدم برام فرقی نداره
گفت : ۱ ماه محروم از گرفتن گواهی نامه !
گفتم : به درک و در ماشین را محکم کوبیدم
گفت : ۱ سال محروم
گفتم به جهنم و رفتم! 
کلا من همیشه مشکل دارم![]()
-----------------------------
ـ دوستان به موقع به همه سر می زنم!
ـ شاید نتم قطع بشه! چون شبانه دانلود رایگان داشتم! شب بیدار شدم ساعت ۳ و کلی چیز برای دانلود گذاشتم حالا که اومدم دیدم اشتباهی با اینترنت روزانه کانکت شده بودم و از ظرفیت دانلودم چیزی نمونده!
فکر کنم چند روز حداقل بتونم بیام نت!ترافیک اضافی هم هر گیگ ۱۰ هزار تومن ![]()
سلام
چند ماهی از حذف نام ایران از لیست یاهو سپری شده و احتمالا هنوز یاهو به اینکه در راستای سیاست های کاخ سفید اسم ایران را از سرویس خودش حذف کرده افتخار می کنه.
امروز تو اینترنت در حال گشت و گزار بودم که با چند تا مقاله در این مورد رو به رو شدم خوب که فکر کردم دیدم ما ایرانی ها فقط درصد ادعامون بالاست!
فقط دم از این می زنیم که کوروش و داریوش کی بود و چی بود و زیر سایه عظمت اونا دراز به دراز افتادیم و اصلا حرکتی به خودمون نمی دیم!
به اعمال رئیس جمهورمون فقط می خندیم و یکم فکر نمی کنیم که چقدر کشور ضرر می بینه.
حالا با اینکه یاهو اسم کشور ما را از لیست خودش حذف کرده وقتی می خواهیم ایمیل جدید بسازیم به جای ایران کشور دیگه ای را انتخاب می کنیم و اینا از زرنگی خودمون می دونیم که تونستیم سر یاهو را کلاه بزاریم!
اما یاهو اگه بخواد می تونه از طریق آی پی دسترسی کل کاربران ایرانی را منحل کنه و شاید این کار را انجام بده!
فعلا که با حذف نام ایران سعی در تحقیر ما ایرانی ها داشته!
حالا می خوام ببینم کجان اون ملی گراها و وطن پرستان که دم از تاریخ ایران می زنند.
ولی همه اونا هنوز دارند از خدمات این سایت استفاده می کنند.
یه ضرب المثل مردونه ! هست که این جور مواقع خیلی به درد می خوره!
گوشت ... خودتا بخور ! منت قصاب را نکش!
از اونجائی که امکان داره یاهو در آینده دسترسی کاربران را منحل کنه و در کل با این توهینش راه بازگشتی نزاشته برای اون کسانی که واقعا یکم احساس وطن دوستی توشون پیدا می شه یک راه هست اونم عدم استفاده از سرویس یاهو!
من تصمیم گرفتم به گوگل بپیوندم! البته گوگل را با تمام نواقص و مشکلاتش به یاهو ترجیح می دم
شما هم اگه علاقه داشتید می تونید ( متن زیر را از یکی از وبلاگ ها در این مورد کپی کردم )
ما در راه استقلال و آزادي وطن خود بايد عادتهايمان را تغيير دهيم، كه اگر نياز شد، جان نيز بر كف نهيم و به صفهاي مبارزه بشتابيم. اما پيام من، اين نيست. پيام من، پيام تحريم سايت بي كيفيت و "زرد" ياهو است. سايتي كه يك روز مديران آن، دم از آزادي بيان و انديشه در محيط احترام به حقوق كاربران مي زنند و روز ديگر، از الزام به اجراي تعهدات در مقابل كاخ سفيد سخن مي گويند.
1- اول از همه، برو به اينجا و نرم افزار را دانلود كن. هنوز خيلي نقص دارد، اما بزرگترين منفعتش اين است كه تو را به عنوان يك انسان مي پذيرد. اگر حاضري در جايي باقي بماني كه انسانيت تو براي اهالي اش زير سوال است، من ديگر حرفي ندارم.
2- برو به اينجا و آزادانه مثل يك كبوتر، از قيد و بندهاي ترور، وحشت، خشونت و ارعاب رها شو. من هم مثل تو، شناسه ام را از سايتي حذف كردم كه هرچند با كاسته شدن دهها ميليون نفر از كاربرانش نيز به خاك نخواهد نشست، اما خواهد فهميد كه وقتي تازه هموطنان او داشتند ياد مي گرفتند چگونه سياه هاي مانهتن را زنده به گور كنند، مولانا و فارابي مثنوي عشق مي سرودند و به درمان همكيشان خود مي كوشيدند..
3- همه ي دوستان ياهويي ات را به جي ميل دعوت كن، آنجا گپ بزن، دوستيابي كن و افتخار كن كه خود را در بند غل و زنجيرهاي كثيف يك مشت تروريست قرار نمي دهي.
4- ياهو حداقل ده ميليون كاربر ايراني و چندين ميليون نفر كاربر مسلمان، فارسي زبان و "آزاده" دارد. مطمئن باش آنها با من و تو همراه مي شوند...
امیدوارم هر کجا هستید موفق باشید.
من ایمیل های خودما از یاهو حذف کردم و تا آخر هفته هم آخرینش را حذف می کنم
البته ممکنه دیگه نتونم از مصاحبت با بعضی از دوستان خوب استفاده کنم ولی امیدوارم اونا هم به گوگل بیان!
شناسه من در گوگل : a.ghassemi67
خب این چند روزه که من در غیبت صغری به سر می بردم یه کوچولو اتفاقات جالب انگیز ناک اتفاق افتاد!
همین جوری قاطی پاتی بعضی هاشا تعریف می کنم!
همزمان با روز اول زمستون برف اومد من برف ندیده هم خر کیف شدم ولی زود بند اومد و به خاطر بارونی که قبلش زده بود زیاد برف نشست
منم صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم برم کوه
از خونه که بیرون اومدم دیدم چمن و درخت و .. سفید پوش شدن
همین که یه چهار راه رفتم جلو دیدم دیدم از برف خبری نیست تازه فهمدیم فقط همین طرفای خودمون این شدتا داشته!
چند دقیقه بعد سه راه حکیم نظامی! خواستم برم کوه صفحه !
راننده تاکسی گفت ۱۰۰۰ تومن! منم دیدم روازی جمعه همین مسیر ۲۰۰ تومنه! گفتم نه!
تازه یه صندوق صدقات جلوی نرخ تاکسی رانی می زنن ! چون قیمت اصلی ۱۰۰ تومنه!
بنابراین پیاده رفتم تا کوه
( اصفهانی بازی ) یه نیم ساعت بیشتر طول نکشید ![]()
اونجا هم حسابی تو برف راه رفتم تا عقده برف به دلم نمونه!
تو کوه هم که خلوت ! دختر و پسر جوون!
فقط یه گروه کوه نورد بچه سوسول بودن که تو باغ وحش صفحه دیدم! دیدم دارن سر به سر گرگه می زارن!
منم که با این آقا گرگ محترم از قبل آشنا بودم خودما کنار کشیدم اینا سرگرم آزار و اذیت بودن که گرگ عزیز یکی پاهاشا باز کرد و با ادرار خودش یه صفائی به اینا داد!
یه جا هم که یه سرازیزی بود پر از برف منم ترجیح دادم به صورت ایستاده لیز بخورم که وسط راه پام به یه جائی گیر کرد و با مغز تو برفا فرود اومدم!
البته شانسم گفت کسی اون طرفا نبود ![]()
برای برگشتن هرچی وایسادم ماشین نبود بر اساس تجربه قبلی می دونستم پیاده رفتنم به جز به .. رفتن سودی نداره که شانسم یه تاکسی رسید و گفت در بست می برم ۱۰۰۰ منم با کله پریدم بازم به مرام این
اون یکی مسافر هم داشت و می خواست هزار تومن بگیره!
برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید
به چند فقره بچه یتیم جهت گدایی با پورسانت عالی نیازمندیم!!!
قضیه از روزی شروع شد که حدود یه ماه و نیم پیش با مامان رفته بودیم تهرون و دوسه روزی که اونجا بودیم یه بار زنگ زدم به ژینوس(دوست قدیمیم) که کجایی بیا بریم بیرون گردش. ژینوس اومد و ما هم مثل این ندید بدیدا توی بارون راه افتادیم به خیابونگردی
. منو ژینوس رفتیم گردش و خیابونای تهران رو برای ده هزارمین بار متر میکردیمو مشغول صحبت پشت سر عرب و عجم بودیم که سر پل تجریش یهو نمیدونم از کجا یه دختر کولی با اسفندو منقل جلوی ما ظاهر شد!!
من و ژینوس نگاهی بس معنیدار بهم کردیمو زدیم زیر خنده.آخه منو ژینوس معمولاً در یک لحظه به یه چیز فکر میکنیم و یه فکر از کلمون میگذره.
اون موقع هم داشتیم فکر میکردیم که این دختره تیرغیبخورده از کجا جلوی ما ظاهر شده. سرتونو درد نیارم .دختره عین چسب رازی چسبیده بود به آستین پالتوی منو التماس و درخواست که خانم خوشگله ... ایشاالله خوشبخت بشی ترو خدا یه کمکی به من بکن. البته واسه بازار گرمی این حرفارو میزد ما هم به دل نگرفتیم ...
منم جوونمرد! دیدم ضایعست کمک نکنیم. دست کردیم تو جیب مبارک و یه اسکناسه صدتومنی بود یا دویست تومنی یادم نیست فقط یادمه که همین یه اسکناس تو جیبم بود"جیب خالی و پز عالی که میگن همینهها..."![]()
همون پولم دادیم به دختره که دست از سر کچل ما برداره واون پالتوی بدبخت منم ول کنه. از بس آستینمو کشیده بود سرشونه پالتوم اومده بود رو آرنجم. دیدم عنقریبه که اگه پولو ندم کلهام از توی اون یکی آستینم بیاد بیرونو وسط خیابون ودر انظار عموم کشف حجاب بشم و با عصمت و عفت عمومی منافات بشه.
القصه...
پول دادن همانا وآستین ول کردن همانا و رفتن ما تو بغل ژینوس همانا...
آقا و خانمی که شما باشینو رامونایی که من باشم چشمتون روز بد نبینه که هنوز ده قدم جلوتر نرفته بودیم که دیدم یه پسر بچه حدوداً دهساله اومد چسبید به اون یکی آستینمون که خانم کمک کن. ترو به روح مردههات یه پولی به من بده. ترو به ابوالفضل کمک کن. ترو به لب تشنه امام حسین کمک کن. ترو به مظلومی زینب کمک کن. ترو به پهلوی شکسته زهرا کمک کن. ترو به فرق ضربتخورده علی کمک کن... جوونی حضرت علی اکبر، گلوی بریده علی اصغر، غریبی امام رضا وووو
من مونده بودم یه الف بچه این همه قسم و آیه از کجا یاد گرفته بودولی بعد با این همه فکرکردم که شاید زیاد تو مراسم مذهبی شرکت میکنه !!!![]()
خوب درساشو حفظ کرده بود . خلاصه که مرده وزنده ما رو آورد جلو چشممون.
تا دوتا قسم اولیو داد والتماس کرد من داشتم فکر میکردم که چی بهش بگم که دست از سرمون برداره.
اومدم بگم تو روح خودتو و اون کسی که این حرفارو به تو یاد داد صلوات، دیدم وسط خیابون زشته این الفاظ از دهن مثله من بیاد بیرون آخه همه فکر میکنن من دختر مؤدبی هستم. ژینوس میگه حداقل مودب باش. میگه آدم اگه خنگ باشه بی تربیت هم باشه دیگه خیلی نوبره...
خلاصه به اعصابم که اون توله سگه فسقلی حسابی قاطیش کرده بود مسلط شدم وگفتم بچه جون قسم نخور کار خوبی نیست .ولی ول کن نبود...
آنقدر ادامه داد که صحنه عاشورا رو جلوی چشم ما مجسم کرد. اونم کجا؟!درست تو بازار تجریش!!! (اونایی که تهرونن میدونن که در ایام محرم بازار تجریش تبدیل میشه به صحنه عزاداری و تعزیه و از این حرفا که البته در نوع خودش خيلي زيباس)
عجب روانشناسی بود اين بچه ذليل شده. خوب بلد بود چیو کجا بگه که تأثیرش بیشتر باشه ولی بیفایده بود چون دیگه پول نداشتیم.جیب منو ژینوس از آخرت آخوندا پاکتر بود!
خداروشکر که ما دیگه پول نداشتیم تازه فهمیدیم اینا سریالی گدایی میکنن به یکیشون که بسلفی بقیه هم عین جوجه اردک زشت دنبالت راه می افتن.
اومدم بگم مرتیکه خر بسه دیگه اینقدر قسم نخور که چشمم افتاد به قدو بالاش دیدم فقط ده سالشه با یک مترو بيست سانت قد!
دیگه واقعا کلافه شده بودم. این همه آدم تو خیابون بود این بچهه چسبیده بود به من.
زدم به سیم آخر که بهش بگم گربه توله سگه(اين فحش را از شرک ياد گرفتم) چی میخوای از جونم ولم کن که تا خواستم دهن باز کنم و چار تا کلمه قصار بارش کنم که علاوه بر قسمهایی که بلده چندتا فحشم یاد بگیره که بار علمیش زیاد شه که دوتا آقای بس خوشتیپ و خوشقیافه به ما نزدیک شدن. دیدم زشته بد و بیراه بگم جلوی اون دو تا آقای محترم. بالاخره هر چی باشه شوهر وبچه مردم بودن!!! بیناموسی میشد!!!
با خودم گفتم:"آخه خاک بر سرت حالا چی میشد یه اسکناس دیگه تو اون جیب بیصاحابت میذاشتی و جلوی آقایون تریپ محبت و لطافت و پیاده میکردی؟!
آنقدر دلم میخواست یکی از غیب یه پولی تو جیبم بذاره ومنم بدم به بچه گداهه تا آقایون ببینن منو ژینوس لارجیم، بعد هم برن واسه بچه محلاشون تعریف کنن. اما اون شب فقط از غیب گدا میرسید از پول خبری نبود!!
بالاخره با هر مردن مردنی بود بچهه دست از سر ما برداشت البته ناگفته نمونه که تا نیمی از مسیر خونه مارو همراهی کرد. اومدیم خونه ولی پشت دستمو داغ کردم که دیگه به هیچ گدایی کمک نکنم. دور از جونه شما آدمو به ...خوردن میاندازن. حالا شانس آوردیم که دختره که رفت یه بچه کوچکتر از اون جلوی ما ظاهر شد اگه ننه باباشو میفرستاد که ما میموندیم تو رودرواسی ومجبور میشدیم ساعتی انگشتری چیزی گرو بذاریم.
الان که چند روزی از اون ماجرا میگذره هی دارم با خودم کلنجار میرم که بفهمم اون دختره چرا به من پیله کرد؟ چرا به ژینوس پیله نکرد؟اون پسره چرا چسبیده بود به من به ژینوس سیریش نشده بود؟
آخرشم میرسم به یه جواب که اونام حتما فهمیدن خلم که هی دنبال من راه می افتن.!
حالا تو فکرم که تو روزنامه همشهری آگهی بدم و یه عده از اینارو جم کنم که بتونم یه پولی ازشون در بیارم. حساب کردم اگه خودم رئیسشون بشم
و دو نفر بیارم و هر کدومه اونا هم دو نفرو به گروه معرفی کنن وهر دونفر دونفر دیگه رو بیارن وهی همینجوری دو نفر بیارن مثله شرکتهای گلدکوئیست یه نمودار درختی درست میشه که فکرکنم بعد از کمتر از یک ماه پول هنگفتی میره تو جیب اینجانب.((حالا هی بگین من کلم کار نمیکنه))
اگه مایل به همکاری هستین یه نامه الکترونیکی بنویسیدو عضو بشید!
سنگ مفت گنجشک مفت! ولی باید بتونید قسم بخورین مثله آب خوردن باید کلیه مراسم مذهبیو بتونین جلوی چشم مشتری زنده کنین. از ضربت خوردن حضرت علی گرفته تا قیام عاشورا ووو
به قول معروف : هر که دارد هوس کربوبلا بسم الله...
یادش به خیر یه زمانی قم زندگی می کردیم. قم یه شهریه با بافت صددرصد سنتی. ببخشید یعنی خودمم نمیدونم چرا اینطور بحث را شروع کردم چون الان مجید میاد و باز اعتراض میکنه که چرا پشت سر قم اینطور میگم.
پس بذارید کاملتر بگم که تمام شهرهایی که بافت سنتی دارن برا خودشو داستانهایی دارن شنیدنی. ما اونجا یه همسایه داشتیم به نام منظر خانم. اینقدر با این منظر خانم قاطی بودیم که حد نداشت. تمام زندگی او را ما می دانستیم و او هم مال زندگی ما را.
منظر خانم از جوونیش کمر درد داشت حالا که سنش بالاتر هم رفته درد کمرش بیشتر هم شده. هر دوا درمونیم که شما فکرشو بکنین کرده از قرص کمر تو عطاریا گرفته تا انرژی درمانی ولی هیچکدوم اثری نداشته.![]()
یه روز که دیگه درد امانشو بریده بودو داشت به زمین و زمان فحش میداد که عروسه عموش اومد.
اون منظر خانم رو زن عمو خطاب میکرد. یه دختر ساده که درمانهای قدیمیو خیلی خوب بلد بود. وقتی دید منظر خانم داره از درد زمین و چنگ میزنه و کم مونده بیاد من و دخترشو رو گاز بگیره که بلکه هم دلش خنک بشه و هم از دردش کم بشه گفت: زن عمو من بلدم بادکش کنم میخوای کمرتو بادکش کنم ؟شاید دردت بهتر بشه.
منظر خانم یه نگاه عاقل اندر سفیه به عروس عموش که اسمش مریم بود انداخت و گفت: انرژی درمانی که جدیدترین متده روزه روی من اثر نکرده بادکش که دیگه اصلا فایده نداره. اما مریم اصرار کرد که من میرم از خونه بابام وسائل بادکشو میارم اگه خوب نشدی هر چی خواستی به من بگو.![]()
من تا اون روز یه آدمی که بادکش میکنه ندیده بودم اصلا نمیدونستم چه وسائلی واسه بادکش لازمه.![]()
مدام از تو کلهام یه فکرای خندهداری میگذشت که چه جوری بادکش میکنن. فکر میکردم که مثلاً با یه لوله روی کمر منظر خانم میخواد فوت کنه...!!!![]()
اما وقتی اومد دیدم نه از لوله خبری هست نه از پمپ باد!!!![]()
فقط یه لیوان گنده آورده بود با خودش از اینا که قدیما توش آب میخوردن. لیوانش خیلی بزرگ بود اندازه پارچ بود و یه مقداری هم نفت.![]()
اول فکر میکردم میخواد منظر خانم رو بندازه تو لیوان وآتیش بزنه!
بعد دیدم منظر خانم با این هیبت تو لیوان جا نمیشه. حالا درسته لیوان خیلی بزرگ بود اما منظر خانم توش جا نمیشد یعنی اصلاً فکر نکنم لیوانی باشه که منظر خانم توش جا بشه.
بعدش فکر کردم نکنه میخواد تو لیوان یه دعایی بخونه و فوت کنه به کمر منظر خانم.
اما هیچ کدوم از فکرام درست نبود.
مریم به منظر خانم گفت که روی زمین دراز بکشه. من و دخترش هم از فرط فوضولی به زور خودمونو چپوندیم تو اتاق که ببینیم چیکار میخواد بکنه.![]()
مریم به من گفت: بدو برو کبریت بیار. منم با شک وتردید نگاهی بهش کردمو گفتم واسه چی؟![]()
گفت واسه بادکش دیگه.![]()
دختره دیوونه فکر میکرد من میدونم بادکش چیه؟ من تو عمرم از چیزایی که آخرش کش داره فقط هواکش دیده بودمو یه نفسکش شنیده بودم. بادکش چه میدونستم چیه. یکی نبود بهش بگه آخه مریم خانم من نه ننهام بادکش بوده نه بابام. من از کجا بدونم بادکش چیه؟!!![]()
خلاصه ما رفتیم و کبریت آوردیم و منظر خانم رو خوابوندیم زمین و دکتر مریم کارشو شروع کرد.
اولش تمام لیوانو به نفت آغشته کرد.بعد یه تکه کاغذ آتش زدو انداخت تو لیوان.
لیوانه آتش گرفته بود .
هنوز نمیدونستم میخواد چکار کنه که یه دفعه دیدم لیوان آتشو گذاشت رو کمر منظر خانم !
من و دختر منظر خانم جیغ زدیم :چیکار میخوای بکنی؟
الان میسوزه. اما مریم اصلا ما رو داخل آدم حساب نکرد که یه نگاه بکنه حالا جواب دادن پیشکش.
منظر خانم هم هیچی نمیگفت. تا لیوان چسبید به کمر منظر خانم یهو آتش توی لیوان خاموش شد.! ولیوانه چسبید به کمرش از پایین کمرش شروع کرد و هر بار که آتش خاموش میشد لیوانو برمیداشت و دوباره از اول این کارو میکرد تا اینکه رسید به قسمتی که ما بهش میگیم گرده. دقیقاً پشت قفسه سینه.
تا اینجای قضیه به خیر گذشته بود لیوانه کذایی هر بار راحت از کمر منظر خانم جدا میشد و مریم حس دکتر بودن میکرد.![]()
این بار هم مثله دفعات قبلی لیوانو آتش زدو گذاشت رو کمر منظر خانم. وقتی لیوان خاموش شد هر کاری کرد نتونست لیوانو جدا کنه! لیوانه حسابی جا خوش کرده بود شایدم منظر خانم از لیوانه خوشش اومده بود!
مریم به من گفت: کمک کن لیوانو از کمرش جدا کنیم و من تونستم برای اولین بار منظر خانم رو از زمین جدا کنم احساس قدرت میکردم لیوانه جادویی بود. هر بار که میخواستیم لیوانو از کمرش جدا کنیم منظر خانم نیم متر به سمت بالا میومد ولی لیوانه کنده نمیشد.همه کمرش جمع شده بود توی لیوان.![]()
دختر منظر خانم هم داشت هر وهر به ما میخندید.
خودش بیرون گود بود به ما میگفت لنگش کن!
من و مریم اولش ترسیده بودیم لیوانه به هیچ صراطی مستقیم نبود انگار که از روز اول با منظر خانم همراه بوده.![]()
حالا دیگه میخندیدیم
چون منظر خانم مجبور بود همه عمرشو با اون لیوان سر کنه. دختر منظر خانم میگفت:شب چه جوری بخوابه ؟ لباساشو چه جوری بپوشه؟ و از خنده دیگه نمیتونست ادامه بده...
منظر خانم هم مدام التماس میکرد که اون لیوانو از کمرش برداریم اما نمیشد زورمون نمیرسید. منظر خانم حدوداً ده بار توسط من و مریم هرکول که داشتیم تمام تلاشمونو میکردیم که لیوانو ازش جدا کنیم از زمین به بالا کشیده میشدو هر بار هم تا لیوانو ول میکردیم میافتاد رو زمین.![]()
به نظر میرسید که منظر خانم از لیوان آویزون شده.صحنه به یاد موندنی بود.کلی خندیدیم و یه عالمه حرف به منظر خانم چسبوندیم که اونارو بعدا میگم.![]()
بعد از یک ساعت تلاش بی وقفه من و مریم بالاخره موفق شدیم لیوانو که تقریبا جزیی از اندام منظر خانم بود رو ازش جدا کنیم. گرده اش سرخ شده بود اما دیگه درد کمرش خوب شده بود یعنی یادش رفته بود.![]()
از اون روز به بعد به پزشکی مریم و اثرات طب قدیم ایمان آوردم حالا میدونستم بادکش چیه و چه فوایدی داره...
طبق مصاحبه ای كه خبرنگاران ما با جناب اقاي "رضواني " شهردار محترم شهرمان انجام دادیم چيزهايي دستگيرمان شد كه بي ريا خدمتتان عرض مي كنيم :![]()
آي ايهاالناس باور بفرماييد :![]()
باور بفرماييد پولهايي كه بعنوان عوارض از شما مي گيرند خرج خدمات براي خودتان ميشود . اقاي رضواني خيلي غير مستقيم فرمودند لطفا باور بفرماييد
... شما كم لطفي نفرماييد .
علت نداشتن پاركي جديد افشا شد ...![]()
اقاي رضواني فرمودند : مديريت هاي جديد به ايده هاي قبلي بها نمي دهند و اين باعث شده تصميمات سابق از بين برود به همين دليل ايشان پاركي احداث نمي كنند تا خدايي نكرده احساسات لطيف شهرداران سابق لگدمال نشود
به قول معروف به يه كچل مي گن چرا زلف نمي زاري ؟ ميگه من ازين فرتي بازي ها خوشم نمي آد!!!![]()
2 برابر افزايش پيدا كرده ![]()
از تصميمات اقاي رضواني مي توان به روشنايي معابر كه ان شالله تا چند وقت بعد همگي منور خواهيم شد اشاره كرد
. همچنين اسفالت كردن خيابان ها كه البته اگر گذرتان به ميدان شهدا خورده باشد و كفشهايتان به زمين نچسبيده و باقي راه را پا برهنه طي كرده باشيد صحت اين موضوع ثابت مي شود كه اسفالت كردن به دو برابر افزايش يافته است .![]()
به جاي درخت بايد جوان كاشت 
به عقيده ي اقاي رضواني بايد به جوانان اهميت داد و از افكارشان استفاده كرد تا شهر قابل تنفس شود قابل توجه جوانان!!!! ازين به بعععد در روز درخت كاري خودتان را از ياد مبريد .![]()
چرا ؟؟؟؟
ايشان قصد احياي پارك هاي سابق را دارند البته به گفته ي خودشان اگر درامدهاي كنوني كم نيايد تا دو سه سال اينده احيا مي شود و اگر هم كم بيايد كه نمي دانيم چرا بايد كم بيايد ؟؟ ... كي مرده كي زنده ( نمرده ) ؟؟؟ 
با تشكر از وقت گرانبهاي جناب اقاي رضواني كه در اختيارمان نهادند .![]()
اين مصاحبه واقعا با شهردار انجام شد
يعني دوسال پيش منو مريم تو يه روزنامه ي محلي استخدام شديم مثلا البته افتخاري
بعد هر دو رفتيم شهرداري و فرمانداري و با هر دو قشر زحمت كش يعني شهردار و فرماندار بحث نموديم
البته با كلي دنگو فنگ
و بعد ازين كه اينو نوشتيم برديم خدمت سردبير خوشش اومد
و چاپ كرد به محض چاپ شدن اين مقال ... احساسات لطيف و نازك شهردار شهرمان
جريحه دار شد
( کاملا درک کنید که شهردار ما ابدا بی جنبه نبوده و نخواهند بود
)و سردبير را به خدمت خود خواسته بود سردبير هم ما رو احضار كرد و ( بقیه اش بماند که از کار اخراج شده هستیم
)... ![]()
----------------------------------------------
ده سال بععد
: مصاحبه با فرماندارم دارما ... ولی خوب فرماندارمون خیلی خوشش اومده بود و به ما به خاطر اینکه خیلی با ذوقیم تبریک گفت حتی ایمیلشم داد که اگه کاری داشتیم براش ایمیل بزنیم
ایشالله اگه خدا عمر نوح بهم بده اونم براتون می زارم که ببینید عجب پاچه خواری کردیم برا فرماندارمون![]()