تبليغاتX
Take Big Risks
سلام

دیروز برای تعمیر پرینترم رفته بودم .

مغازه ای که باید می رفتم تو یه مجتمع تجاری ( مجتمع چهار باغ ) تقریبا مر کز شهر!

 تا رسیدم سه راه سیمین ( جاییکه باید برای رفتن به مقصد سوار تاکسی می شدم )

دیدم همه ملت آویزونن و میگن :  انقلاب !  انقلاب !

چند تا راننده تاکسی با ماشین خالی هم اونجا وایسادن و با هم حرف می زنن!

چرا خودشونا زحمت بدن می تونن با فروختن سهمیه بنزینشون  یکم به خودشون و ماشین استراحت بدن !

یهو یه تاکسی رسید و طبق معمول همه با ناامیدی گفت انقلاب ؟

گفت بیان بالا!

منم رعایت حق تقدم را گذاشتم دم کوزه تا سایرین آبشو بخورن.

پریدم جلو ! یه آقای به ظاهر متشخصی وقتی دید تاکسی پر شده نا امید شد که یهو یکم رفتم کنار و گفتم بیا بالا!

- آقای راننده اجازه می دن جلو ۲ نفر سوار بشن ؟

نمی دونم می تونین این سوال را مطرح کنید! ( من و راننده با هم دیگه خندیدیم  )

خلاصه با اشاره راننده پرید بالا و نشست کنج دل خودم

تو کل مسیر داشت با موبایل حرف می زد و چک های ۲۰ تا ۱۰۰ ملیونی جا به جا می کرد!

از اونجائی که من فضول نیستم اصلا نشنیدم که ماشینش خراب بودو مجبور شده بود با تاکسی بیاد

یکی بش زنگ زد و مثل این که پول می خواست!

طرف گفت چقدر می خوای برات جور کنم

یهو راننده تاکسی گفت : هرچی بیشتر بهتر  تازه فهمیدم تو تاکسی همه دارن به حرفای این آقا گوش می دن!

بعد هر حرفی می زد من و راننده با هم یه چیزی بلقور می کردیم و می خندیدم

طرفم طفل معصوم اینجوری نگاه می کرد :

خلاصه کارم و را انجام دادم و داشتم از پله های مجتمع می یومدم پائین که متوجه مغازه های کتاب

 فروشی طبقه هم کف شدم در حال تاسف خوردن برای این بودم که چرا همه کتاب درسی می فروشن

که دیدم یه مغازه هست که نه کتاب درسی داره نه زبان فقط  ادبیات و رمان و تاریخ

خودش کشیدم تو

دقیقا همه موجودیما دادم ۴ تا کتاب خریدم ، در حال بیرون اومدن از مغازه یهو  کمر بندم در رفت 

یعنی سگک کمر بند از قسمت چرمی پشتش جدا شد! احتمالا از فشار شکم

خواستم تو مغازه پیرهنما بالا بزنم تا درستش کنم که چند تا خانوم اومدن تو و نشد.

شلوار مبارک هم به علت گشاد بودن ( به خاطر کوچیک شدن و آب رفتن شکم در ماه های اخیر ) داشت ول می شد پائین!

 یه دستم کتاب دسته دیگم تو جیب برای نگه داشتن شلورا!

یکم که راه رفتم دیگه اعصابم داشت خورد می شد همین که اومدم پیر هنا بزنم بالا تا درستش کنم دیدم چند تا دختر دبیرستانی از رو به رو دارن می یان یه دفعه همه با هم گفتن اوووووووووو

منم گفتم بچن یهو یه چیزی اون زیر میرا بینن دلشون بخواد  سریع کشیدم پائین ( پیرهنا می گم!)

رسیدم به یه کوچه بغل سینما چهارباغ! روما کردم به دیوار پیرهنما زدم بالا تا کمربندا درست کنم که چند تا پسر دبیرستانی با هم گفتن  اووووو سر پا به دیوار نشاش ! اووو  

دوباره کشیدم پائین و راه افتادم تا رسیدم به سی و سه پل گفتم تو دالان های کناری پل درستش می کنم

یه طرف دلان ها به طرف رودخونست که خب از دور چیزی معلوم نیست ولی طرف دیگه چند متر به چند متر ورودی داره 

همین که اودم بکشم بالا! همون پیرهنا!

چند تا خانم از رو به رو اومدن یکی شون گفت ای وا خاک بر سرم

منا بگو  فرار کردم!

جلو تر دو باره رفتم تو داشتم می زدم بالا و دستما روی کمر بند می بردم که دیدم یه توریست داره از دور نگاه می کنه

گفتم حالاست که بره تو ولایت خودشونا بگه اصفهانی یا "وای می سن" ( می ایستند ) رو سی سه پل و به زیاد تر شدن آب رودخونه کمک می کنن!

مخصوصا اینکه آب رودخونه داره کم می شه( البته با اولین بارون تا "خر خره" می یاد بالا )

خلاصه راه افتادم یهو چشمم افتاد با یه تابلو اون بالا " مجتمع تجاری اداری کوثر "

گفتم ای جان تو  کجا بودی تا حالا فدات بشم

رسیدم دم در ساختمان و پیش به سوی آسانسور بلکه تو آسانسور درستش کنم

خب بود کسی هم دم در آسانسور نبود همین که رسید و اومدم برم تو یکی دوید و خودشا انداخت تو از شانس ما هم طبقه آخرا زد

چند بار سوار و پیاده شدن تو آسانسورم فایده ای نداشت گفتم حالا می یاد به جرم آسانسور بازی می گیرنم ولی یکم دقت کردم دیدم شلوارم از کمرم نمی افته فقط یکم اومده پائین تازه برای خودش یه مدله پس با افتخار دستما از جیبم در آوردم و رفتم طرف ایستگاه اتوبوس 

اتوبووس شهرک امیریه قدرت جذبش زیاده

از دوران دبیرستان همه بچه ها به این عقیده بودن که در سطح تیم ملیه !

اگه از بیرون بش نگاه کنی مثل یه اکواریوم می مونه که ماهی های قشنگش با نظم و ترتیبی یه طرف جمع شدن و ماهی های گوشت خوارم یه طرف دیگه

نمی گم جدا شون کردن چون خوش بختانه حداقل من تو مسیر خونه خودمون تو هیچ کدوم از خطا و اتوبوسا میله ای بین زن و مرد ندیدم

خوشبختانشم برای اینه که هر وقت تو زنا جای خالی باشه آدم می ره می شینه

البته در صورت پر بودن مردونه!

البته از یه دید دیگه میشه اتوبوس را به آبگوشت هم تشبیه کرد

چون گوشتاش تهش وای می سن  ! این یه نظریه کاملا علمی بود!

 

دیدم تو ایستگاه  چند نفری دارم بهم می خندن خوب منم باید می خنددیم تا روابط آغاز شه

ولی جریان چیزه دیگه بود سر کمر بندم یه ۳۰ سانتی از زیر پیرهن اومده بود بیرون و رو به پائین آویزون شده بود .

 


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 12:6
توسط

daeiahmad

daeiahmad

http://daeiahmad.blogfa.com

Take Big Risks

Take Big Risks

Take Big Risks

WWW.DAEIJOON.COM

Take Big Risks

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog